بایگانیِ اکتبر 2009

28
اکتبر
09

کمدی الهی

پیش از اینکه بروم سر اصل مطلب، باید بگویم که من اساسن فلسفی-‌ادبی می نویسم و این خود بزرگترین دلیل بر این حقیقت است که این مقاله طنز است. البته نه از طنز‌های طناز آن چنانی. پس خواهش دارم اگر به عنوان یک مقاله طنز گریه تان را در نیاورد به تناقض طنز بر انگیز اندیشه نویسنده فکر کنید و آنوقت کمی به حال طنز تاسف پوز خندناک بخورید که کار به کجا کشیده که این بابا هم از روی اینکه مقاله‌های دیگرش خریدار نداشت، آمد طنز نویس شد. ولی اصولن چه ایرادی دارد؟ در این کشور پر از در و پیکر، همه چیز ممکن است. وقتی انتخاباتی به آن عدالت بی‌نظیر در خاور میاندوآب برگزار می شود که مو لا درزش نمی رود ولی مردم بیهوده به خیابان‌ها می ریزند و می گویند رأی ما کو، پس بعید نیست که من هم از سر جبر زمانه یک مقاله طنز بنویسم.

چند شب پیش داشتم در یکی از رسانه‌های بیگانه مستندی از کمدی الهی دانته می دیدم. این کتاب را قبلن خوانده بودم. با این وجود، در این مستند نقاشی هایی به نمایش در آمد که هنرمندان آنها کوشیده بودند که کمدی الهی دانته، یعنی سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت را بر بوم نقاشی بیاورند. نمی دانم چرا تا بحال به این مسئله پی نبرده بودم ولی منظور این دانته نگون بخت از کمدی الهی، زندان اوین و پیامد‌های آن بود. یعنی دست کم منظورش از دوزخ نه طبقه، زندان اوین بود. البته پیش از این، بخش هایی از این دوزخ برای آسایش حال دوزخیان محترم به کهریزک و زیر زمین وزارت کشور منتقل شده بودند. همه چیز دقیقن مطابق الگو نوشته شده است و اگر سهل انگاری هم بوده صرفن متوجه شخص آقای دانته است. در کهریزک، همانطوری که همگان مستحضرند، دوزخی بایستی برای اثبات بی‌گناهی خویش، از میان آتش می گذشت. در اینجا هم برای آسایش حال دوزخیان گرامی، آتش دستخوش تغییراتی شده بود و اورانیوم آن قسمتی در کشور و قسمتی دیگرش در خارج غنی شده بود.

در بخش بهشت، یک آقایی بود که دستش را به علامت و بالا برده بود اما فکر نکنم آقای موسوی بود چون شال سبز بر گردن نداشت و فقط لباس سفیدی بر تن داشت. ضمنن یک هاله نوری دور سرش بود که شکم برد شاید مقصود احمدی نژاد باشد. در این که مکاشفه دانته راجع به زندان اوین بوده است، هیچ تردیدی نیست ولی اینکه او اصلاح طلب بود یا اصول گرا، هیچ اطلاع دقیقی در دست نیست. بگذریم، در دوزخ نه بخش گوناگون برای گناهکاران از دسته‌های گوناگون وجود دارد از جمله شکم پرستان، زنا کاران، قاتلان، خیانتکاران و غیره. در بخش شکم پرستان، افراد را دور یک میز بزرگ با غذاهای رنگارنگ می نشانند و آنقدر به خوردشان می دهند که در طول سی روز، هیجده کیلو وزن کم می کنند. آخرش هم می فهمند که این بیچاره اصلن شکم پرست نبوده وگرنه باید از سیری مبرم می ترکید، نه اینکه رنجور شود. در بخش زناکاران، از آنجایی که نمی توانند کسی را پیدا کنند، می کوشند که زنای مجازی وارونه یعنی تجاوز ایجاد کنند. به این صورت که به دستور پروردگار این مخروط نه طبقه، از چند عدد باتوم و شیشه نوشابه استفاده می کنند. البته در این نقاشی هایی که در این برنامه نشان داده شد، میله‌ای را در ما تحت آنها فرو کرده بودند که از دهانش بیرون زده بود. آقای محترم! چرا مکاشفه ات را تحریف می کنی؟ کمدی الهی باید دقیقن شبیه اوین باشد. این شیاطین اینقدر قلب رئوفی دارند که وجدانشان اجازه نمی دهد این آلت، یک میله دیلاق نخراشیده باشد بلکه به ضخامت جزئی‌ای بسنده می کنند. شیاطین یا دوزخ بانانی که این کار را می کردند، پوست سبزه لجنی داشتند. این پیرمردی هم که همراه و راهنمای دانته است و نامش ویرجیل است بیشتر می گوید اینها همه خودشان مسئول هستند وگرنه این بلاها سرشان نمی آمد.

هدف از این شکنجه‌ها در زندان اوین، ترویج اسلام ناب محمدی و اشاعه فرهنگ برابری و برادری میان این دوزخیان است. این زندان هم به دستور حاکم اسلامی، به نیت گفتمان آزاد میان دوزخیان و تطهیر آنها از گناهان خانمان سوز است که بناشده است. گفته می شود که کتاب کمدی الهی در قرون وسطی به سفارش کلیسای کاتولیک نوشته شد، چون در آن زمان میان فرقه‌های مختلف مسیحیت اختلاف بود و پاپ وقت می خواست به وسیله این کتاب مذهب کاتولیک را درمیان مردم رایج کند. این هم یک دلیل محکم بر ادعای من است.

نا گفته نماند که این نه بخش دوزخ به نوبه خود تشکیل شده از دوزخ علیا و دوزخ سفلی هستند. منظور از دوزخ سفلی آن قسمت از اوین به نام بند ۲ الف می باشد که دوزخیان التماس دعای عاجل دارند به آنجا گسیل نشوند. در طبقه نهم یعنی آنجا که ظلمات و سرمای مطلق است، مخصوص‌ترین دسته دوزخیان که خیانتکاران هستند نگهداری می شوند که بخشی از  گناهشان همانا اقدام علیه امنیت ملی است. شاید مقصود دانته از این طبقه، بند ۲۰۹ بوده باشد.

این ویژگی این جا هست که برخی از افراد در اینجا از دوزخ به برزخ و سپس به بهشت منتقل می شوند. مراد از بهشت، همان دادگاه انسان سازی است که گناهکار به همه گناهان پلید خود اعتراف می کند در حضور همگان و رستگار می شود. البته برزخ و بهشت بخش‌های از اوین نیستند ولی همیشه امکان ترفیع  رتبه در این سه بخش مجزا وجود دارد. برای اینکه طرف بیش از حد رستگار نشود، از نو او را به دوزخ بر می گردانند تا به طور ژرفتر، به کردار خود بیندیشد و این که چندین نفر را از راه راست بدر کرده است. شاید هم برای این نگهش می دارند که این‌ها علاقه عجیبی به رستگار شدن پس از طی مراحل تطهیر دارند.

این شمه‌ای از تطابق دوزخ کمدی الهی و اوین بود. امیدوارم اگر نکته‌ای را جا انداخته ام،  ویرجیل به بزرگی خودش ببخشد. خدا شاهد است که نیت این دوزخ تمام و کمال خیر است و فقط برای طلب اصلاح این گناهکاران بر پا شده است، نه اینکه دارندگان این کانون اصلاح و تربیت خودشان اصلاح طلب باشند.

 

26
اکتبر
09

ریشه همه شر؟ مستندی از ریچارد داوکینز – با زیرنویس فارسی

بخش ۱ از ۵

بخش ۲ از ۵

بخش ۳ از ۵

بخش ۴ از ۵

بخش ۵ از ۵ 

23
اکتبر
09

پرواز بلند، شاملو

20
اکتبر
09

کشتار بزرگ ۱۳۶۷

ناصر مهاجر


در سراسر زندانهاي ايران، در چند ماه، چند هزار مخالف دربند را کشتند. بي سر و صدا و در نهان. و پنهان کاري را به آنجا رساندند که حتي جسد قربانيان را به خانواده هاي آنها بازپس ندادند و تنها نشاني گورها- گورهاي دسته جمعي- را دادند، بي هيچ توضيحي. در آن تابستان- پائيز، پيرامون جنايت شان اگر کلمه اي گفتند، از زبان سرجنبانان حکومت بود و آنهم بيشتر براي رد گم کردن. از آن پس هم ديگر از اين راز سر به مهر، از اين » سر دولتي» لام تا کام نگفتند.
هم از اين رو، تا به امروز بسياري از جنبه هاي «کشتار بزرگ» در هاله اي از ابهام است. از جمله اينکه هنوز به دقت و درستي دانسته نيست که چند نفر- چند هزار نفر- در آن کشتار جانشان را از دست دادند. و چگونه؟ و
پاسخ دقيق به اين پرسشها، چه بسا، تا جمهوري اسلامي پا برجاست، به دست نيايد و پرونده ي اين جنايت تنها زماني بسته شود که ديگر جمهوري اسلامي در کار نباشد. اينک اما، با تکيه بر داده هاي موجود، به ويژه نوشته ها و گفته هاي زندانيان پيشين که توانستند از آن قربانگاه جان سالم بدر برند، کم و بيش ميشود به باز سازي ماجراي کشتار بزرگ پرداخت و با بررسي بستر اين رويداد، تا حدي به واقعيت دست يافت.

دست آويز
در 27 تيرماه 1367، خبرگزاريهاي جهان اعلام کردند که رئيس جمهور اسلامي ايران، آيت الله خامنه اي، در تلگراف به پرز دوکوئيار، دبير کل سازمان ملل متحد، ابراز داشته ايران قطعنامه 598 را ميپذيرد و از سياست ادامه جنگ تا » فتح کربلا» و فرو انداختن صدام حسين دست ميشويد. درستي اين خبر بهت انگيز و چرخش صد و هشتاد درجه اي، اما تنها زماني مسجل شد که آيت الله خميني خود به سخن درآمد و واقعيت شکست و سازش را به زبان آورد، با گوياترين کلمات:
«…
و اما در مورد قبول قطعنامه که حقيقتا مسئله بسيار تلخ و ناگواري براي همه و خصوصا من بوده اين است که به واسطه حوادث و عواملي که از ذکر آن فعلا خودداري ميکنم با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم بدا به حال من که هنوز زنده مانده ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشيدم.»(1)
و اين به روز 29 تيرماه بود. 3 مرداد، سازمان مجاهدين خلق ايران - که شکست در جنگ با عراق را آستانه فروپاشي جمهوري اسلامي مي دانست - با گسيل » ارتش آزاديبخش ملي» خود و تهاجم به مرزهاي غرب کشور، حرکت » براي وارد آوردن ضربه نهائي«(2) و » واژگوني» حکومت خميني» را آغاز کرد و به عنوان جزئي از اين استراتژي، مردم تهران را به » قيام» فراخواند.(3) اما نه در تهران و نه در هيچ کجاي ديگر ايران، مردم به فراخوان مجاهدين اعتنايي نکردند و نيروي سرکوبگر حکومت بي برخورد با بازدارنده اي، در نهايت خشونت آنها را در هم کوبيد، 1263 نفر از رزمندگان شان را از بين برد(4)، دهها مجاهد را اسير گرفت و سه روزه اين ماجراجوئي را خنثي ساخت.(5) از پس اين سرکوب، کين خواهي آمد. پايه هاي حکومت - توده بسيجي و امت حزب الله - که از فرجام جنگ و واگشت سپاهيان اسلام سخت آزرده دل بودند و از » مجاهد» دلي پرخون داشتند، آتش بيار معرکه شدند و تب » ضد منافق» را به اوج رساندند. و اين چنين بود که بسياري از مجاهدين پيشين را - حتي آنها که پيشتر محاکمه شده، محکوميت شان را گذرانده، آزاد شده و سر در کار خود داشتند و با سياست کاري نداشتند - دوباره گرفتند و به زندان انداختند(6)، شماري از اسراي «عمليات مرصاد» (7) را در جا و در همان باختران و اسلام اباد و کنگاور به دار آويختند(8) و شماري بزرگتر را روانه زندانها کردند که بعدا محاکمه شوند. فضاي آن روزها در سه نمونه زير روشن ميشود:
»
از مقام مقدس رهبري درخواست ميکنيم که با جنايتکاران قاطع برخورد کرده و هر چه زودتر شر آنان را براي هميشه از سر ملت کوتاه کنند.»(9)
در سخنراني نماز جمعه تهران آيت الله موسوي اردبيلي رئيس ديوان عالي کشور:
«…
اينها آمدند، اينها نمي دانند مردم اينها را از حيوان پست تر مي دانند، مردم عليه اينها چنان آتشي هستند، قوه قضائيه در فشار بسيار سخت افکار عمومي که چرا اينها اعدام نمي شوند، يک دسته شان زنداني ميشوندمردم مي گويند آقا بايد از دم اعدام شوند، قاضي از آن طرف گرفتار يک سلسله مسائل از اين طرف فشار افکار عمومي، از همه بيشتر من بايد از اين بدبخت تشکر کنم که کار ما را آسان کرد. ما ده تا ده تا، بيست تا بيست تا محاکمه مي کنيم، پرونده بيار، پرونده ببر، متاسفم ميگويند خمسش از بين رفته، اي کاش همه شان از بين بروند، يک مرتبه مسئله تمام شود.»(10)
نمونه آخر هم در طومار «هزاران تن از اقشار مختلف اراک» آمده:
«…
از مسئولين قضايي کشور درخواست مي کنيم تا منافقين کوردلي را که بعد از عفو و بخشودگي از زندانها رها شده و به خارج از کشور پناه برده اند و در آنجا به توطئه جاسوسي عليه نظام ايران پرداخته اند و گستاخي را تا به آنجا رسانده اند که براي کشتار فرزندان اين ملت اقدام به حمله نظامي نموده اند و در عمليات اخير مرصاد در چنگال عدالت به دام افتاده اند به اشد مجازات برسانند و هيچگونه اغماض و بخششي روا ندارند.»(11)
بدين ترتيب براي اجراي طرح کشتار زندانيان سياسي ايران که از مدتها پيش ساخته و پرداخته شده بود، دست آويز مناسب فراهم آمد.

زمينه ها
اينکه مي دانيم که تغيير و تحولاتي که از ماههاي آغازين سال 1364 در سياست گذاري هاي زندان پديد آمد و باني اش آيت الله منتظري بود و بارزترين نمودش برکناري اسدالله لاجوردي از رياست دادستاني انقلاب اسلامي و کاهش فشار بر زندانيان سياسي، دل پسند شماري از سران حکومت - به ويژه آيت الله خميني - نبود و دست کم از ميانه سال 1365، مخالفت خواني به جاهاي باريک رسيده بود. اين راز اگر درآن زمان بر کسي جز کار به دستان حکومت آشکار نبود، پس از خلع آيت الله منتظري از مقام «جانشين رهبري» از پرده بيرون افتاد. درست دو سال پيش از کشتار زندانيان سياسي، آيت الله خميني به آيت الله منتظري نوشته بودتقاضا ميکنم با اشخاص صالح آشنا به امور کشور مشورت نمائيد. پس از آن ترتيب اثر بدهيد تا خداي نخواسته لطمه به حيثيت شما که برگشت به حيثيت جمهوري اسلامي است نخورد. آزادي بي رويه چند صد منافق به دستور هيئتي که رقت قلب و حسن ظن شان واقع شد، آمار انفجارها، ترورها و دزدي ها را بالا برده است.»(12)
همين نکته از زبان اسدالله لاجوردي، جلاد اوين هم به گوش رسيد. در روزهاي آشفته و دهشت بار پس از تهاجم نظامي مجاهدين:
«…
متاسفانه در طول چند سال اخير بر خلاف مصلحت اسلام با منافقين برخورد شده است. طبق اطلاعي که در دست است اکثر کساني که به نام تواب از زندان آزاد شده اند، مجددا به سازمان منافقين پيوسته اند که تعدادي از آنها نيز در عمليات مرصاد به هلاکت رسيدند. از سال 60 تا اواخر سال 63 که با منافقين به شدت برخورد شد، اينها حتي نتوانستند 10 نفر را هم جذب سازمان نمايند، اما بعد از آن با منافقين با سستي و مماشات رفتار شد و اعضاء آنها به اسم تواب از زندان آزاد شدند و نتيجه اين آزادي همين شد که در حمله به شهر اسلام آباد و کرند ديديم واقعا چه کسي مسئول خونهاي به ناحق ريخته ي بسيجيان مظلومي است که به دست منافقين به لقاءالله پيوستند؟!» (13)
مورد نظر و خطاب اسدالله لاجوردي، منتظري بود که از نيمه دوم سال 1366 موقعيتش در هرم قدرت سست شد، در تصميم گيري ديگر به بازي گرفته نشد و نقطه نظرات و پيشنهاداتش از گردونه خارج شد (14) و اين در باره ي سياست گذاري هاي زندان نيز صدق ميکند و رو آوردن به سخت گيري و روي کار آوردن دوباره ي لاجوردي. نيز به عمد و زيرکي واژه ي منافق را جاي کلمه مخالف نشاندند و به تب ضد منافق دامن زدند. چه، ميدانستند زير اين نام تبهکاري شان سهل تر ميشود و توجيه پذير. چه، اسناد جاي ترديدي نمي گذارد که حکومت بر آن بود در صورت پيروز نشدن در جنگ و پذيرش صلح، خود را از شر زندانيان سياسي مقاوم رها بکنند تا در افق ناروشن پس از پذيرش صلح و گريز ناپذيري بازبيني و واپس نشيني در رشته اي از مسائل - از مسائل اجتماعي و فرهنگي گرفته تا سياست خارجي - و براي اينکه در صورت روبرو شدن با وضعيتي بحراني و پيش بيني ناشده غافل گير نشوند و قافيه را نبازند.(15) چه واقعيت ها نشان ميدهد که تدارک طرح کشتار بزرگ، «منافق» و «غير منافق» هر دو را شامل ميشد.
مراحل گوناگون پيشرفت طرح را نيز اينک تا حدودي مي دانيم، به واسطه زندانيان سياسي اي که کابوس بزرگ را زيسته اند و آنرا واگفته اند.
«…
در فاصله آذر و دي 66 همه زندانيان تک به تک دوباره بازجوئي ميشوندگروهت را قبول داري؟«، » جمهوري اسلامي را قبول داري؟«، » نماز ميخواني؟» و بنا به پاسخهاي داده شده، زندانيان به گروههاي مجزا تقسيم ميشوند. تغيير و تحولات در زندان با جابجائي زندانيان ادامه مي يابد. در بهمن 1366 همه کساني را که حکم ابد دارند از گوهر دشت به اوين منتقل و در آنجا نيز آنان را در يک بند جداگانه نگهداري ميکنند…» (16) پس از آن:
«…
تمامي زندانيان مجاهد و چپ را ازيکديگر جدا کردند. در واقع زندان را به دو قسمت تقسيم نمودند:
قسمتي را که شامل بندهاي 1 و 2 بود اختصاص به زندانيان مجاهد داده و طرف انتهاي زندان را که شامل بندهاي قسمت انتهائي(متصل به ساختمان آمفي تئاتر گوهر دشت) بود، اختصاص به زندانيان چپ دادند و براي جلوگيري از اطلاع زندانيان از وضع و ترکيب بندها، شماره گذاري بندها را نيز مجزا کردند. بدين ترتيب که قسمت زندانيان مجاهد و زندانيان چپ را مجزا شماره گذاري کردند و هر يک از دو قسمت، زندانيان را بر حسب ميزان حکم آنان از يکديگر تفکيک کردند. يعني زندانياني را که حکم شان زير ده سال بود در بندهاي معين جا دادند. (در مورد زندانيان چپ، دو بند به زندانيان زير 10 سال اختصاص داشت، يعني بندهاي 7 و 8 که در قسمت انتهاي زندان واقع شده بود، با حدود 85 تا 90 نفر در هر بند) و زندانيان محکوم به 10 تا 15 سال را در يک بند و زندانيان 15 تا ابد را در بند ديگري از بقيه تفکيک کردند. همچنين آندسته از بچه هائي را که پاسخ مثبت به مصاحبه داده بودند، در بند 14 جاي دادند. همزمان با اين واقعه، تمامي زندانيان » ملي کش» اوين، يعني آنها که حکمشان به اتمام رسيده بود، ولي به دليل عدم پذيرش شرط مصاحبه براي آزادي، همچنان در بازداشت بودند، به گوهردشت منتقل کردند و در بند 10 زندان گوهر دشت جاي دادند.» (17) و سپس:
«
چند روز قبل از اعلام پذيرش قطعنامه 598 توسط جمهوري اسلامي و سخنراني خميني که در آن به سرکشيدن جام زهر اعتراف کرد، به هنگام مراجعه به اتاق بهداري آسايشگاه (اتاق 300) که به بيماران بند انفرادي اختصاص داشت، ساک هاي زيادي به چشم مي خورد که روي هم تلنبار شده بودند، روي يکي از ساک ها نام حسين قلمبر را ديدم و فهميدم او و احتمالا ساير بچه هاي زيرحکمي (18) را از بند عمومي 316 به انفرادي آورده اند. اين با قطع 45 دقيقه وقت هواخوري روزانه همزمان بود. وضع کاملا غيرعادي شده بود.» (19)

حکم امام
آري وضع کاملا غيرعادي شده بود چه، آيت الله خميني فرصت را براي به اجراء گذاشتن برنامه اي که مراحل تدارکاتي اش به پايان رسيده بود، مناسب و مغتنم ديده و حکم کشتار زندانيان سياسي را داده بود. حکمي که هرگز علني نشد (اين حکم در کتاب خاطرات منتظری ذکر شده است. ويراستار) و هرگز هم کسي از کسان حکومت در باره اش چيزي نگفت الا آيت الله منتظري او که کشتار زندانيان را به مصلحت اسلام و انقلاب و کشور و حيثيت ولايت فقيه و حکومت اسلام» (20) نمي دانست، در همان مرداد خونين و براي » رفع مسئوليت شرعي از خود» (21)، يعني در اوج کشت و کشتار سه نامه خصوصي به «امام» نوشت که زود عمومي شد.
«…
راجع به دستور حضرت عالي مبني بر اعدام منافقين موجود در زندانها: اعدام بازداشت شدگان حادثه اخير را ملت و جامعه پذيراست و ظاهرا اثر سوئي ندارد ولي اعدام موجودين از سابق در زندانها: اولا در شرايط فعلي حمل بر کينه توزي و انتقامجويي ميشود و ثانيا…» (22)
نيز اولين بار با همين نامه ها بود که آگاه شديم آيت الله خميني، نيري - از سردمداران هيئت موتلفه - را به سمت قاضي شرع دادگاههاي فرمايشي گمارده و از او خواسته که به فوريت به امر » ضد انقلاب» رسيدگي کند و اعدامي ها را تعيين و باز با همين نامه ها بود که به هويت ساير اعضا هيئت مسئولين اين دادگاهها پي برديم و هنگاميکه هيچ خبري از درون زندانها به بيرون درز نميکرد، دريافتيم که اشراقي در سمت دادستاني، رئيسي در مقام معاونت دادستاني و پور محمدي به عنوان نماينده وزارت اطلاعات در اوين براي اجراي احکام اعدام تقلا ميکنند(23) و اينکه براي تعيين حکم، ملاک اتفاق نظر قاضي و دادستان و مسئول اطلاعات نبود و اکثريت آراء بود.(24) بعدها و پس از آنکه تماس زندانيان با بيرون برقرار شد، به جرئيات کارکرد آن بيدادگاهها هم پي برديم و دانستيم به چه ترتيبي حکمهاي اعدام را صادر کردند.
»
در تشخيص اينکه چه کسي بايد اعدام شود، بازجوها، رئيس و معاونها و دادياران زندان هم علاوه بر آن سه نفر نظر مي دادند. حتي پاسدارها هم مي توانستند  در تفکيک افراد نافذ باشند. کافي بود که آنها گزارشي به رئيس زندان بدهند تا او هم قبل از ورود به اتاق، نيري را بپزد تا حکم اعدام بنويسد.»(25) در باره جريان دادرسي، تنها نکته اي که از همان آغاز روشن بود اين بود که قربانيان، چه چپ ها و چه مجاهدين، جملگي کساني هستند با پرونده محکوميت قطعي يعني کساني که پيشتر محاکمه شده و حکم گرفته و دوران محکوميت خود را مي گذراندند که يا نزديک به پايان بود و يا به پايان رسيده بود. اين نکته هم در نامه منتظري خطاب به قاضي شرع، نيري آمده است:
»
وانگهي اعدام آنان بدون فعاليت جديد، زير سئوال بردن همه قضات و همه قضاوتهاي سابق است. کسي را که به کمتر از اعدام محکوم گرديده، به چه ملاک اعدام مي کنند…».

اجراي حکم
ملاک و معيار البته در کار بود. گويا بنا را بر اين گذاشته بودند که هر زنداني مردي که استقلال شخصيت و انديشه داشته و حاضر نبوده در برابرشان سر تسليم فرود آورد و در خدمت شان قرار گيرد را سر به نيست کنند. در مورد زنان، اما انگار به اين نتيجه رسيده بودند که جز جان زن مجاهد را نگيرند و روح زن مرتد و مارکسيست را در هم شکستند و در اين راستا، همزمان در زندان زنان و مردان - چه اوين و چه گوهر دشت - مقررات يکساني را برقرار ساختند. در روز هفتم مرداد ماه، تلويزيون ها را از اتاق ها بردند، ديگر روزنامه ندادند: هواخوري را هم تعطيل کردند.(27) ملاقات ها هم تا » اطلاع ثانوي» قطع شد. ديگر حتي بيماران را هم به بهداري نمي بردند.(28) شنبه هشتم مردادماه دادگاهها به کار افتادند. با مجاهدين آغاز کردند. زن و مرد، آنها را با چشم بند از بند بيرون مي بردند. در راهروها به صف ميکردند. تک به تک به درون اتاقي هدايت ميکردند که محل » دادگاه » شان شده بود و قرارگاه نيري و اشراقي و رئيسي و پورمحمدي، سپس پرسش هايشان را پيش مي کشيدند. از اين دست: » منافقين را قبول داريد يا نه؟ حاضر به انجام مصاحبه در جمع زندانيان و محکوم کردن سازمان هستيد يا نه؟» و غيرهنمونه اي از پرسش و پاسخ ها را آيت الله منتظري در نامه دومش به خميني آورده:
»
سه روز قبل، قاضي شرع يکي از استانهاي کشور مي گفت: مسئول اطلاعات يا دادستان - ترديد از من است - از يکي از زندانيان براي تشخيص اينکه سر موضع است يا نه، پرسيد: تو حاضري سازمان منافقين را محکوم کني؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري مصاحبه کني؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري براي جنگ با عراق، جبهه بروي؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري روي مين بروي؟ گفت: مگر همه مردم حاضرند روي مين بروند گفت: معلوم ميشود تو هنوز سر موضعي و با او معامله سر موضع انجام داد…» (29)
کيفر سر موضعي ها اعدام بود. بي برو برگرد. اما پس از اجراي حکم اعدام به آنها اجازه مي دادند وصيت نامه شان را بنويسند:
«…
بعداز ظهر، يکي از بچه ها که سلول هاي روبرو را چک مي کرده، متوجه شده که از پنجره يکي از سلول هاي مقابل، يک نفر در حال زدن مورس مي باشد پيام کوتاه بود و گويا …» در بيدادگاه هيئت عفو رژيم به اعدام محکوم شدم و تا چند دقيقه ديگر اعدام ميشوم، مرا براي نوشتن وصيت نامه آورده اند.» (30)
وطرفه اينکه اعدامها را با اعدام زنان مجاهد آغاز کردند و «… در اولين قدم تمامي زنان مجاهد جز يک نفر را که در انفرادي به سر ميبرد، اعدام کردند…» (31)
و کشتاري که در اين روز هشتم مرداد آغاز شد و در فرداي آن روز و در فرداهاي ديگر ادامه يافت، مرداد را به ماه قتل عام مجاهدين در بند، بدل ساخت و «… زندانيان کمونيست که در بندهاي جداگانه بودند، بي خبر از کشتار زندانيان مجاهد در پي راهي بودند تا بتوانند از اوضاع غيرعادي سر در بياورند، زندانيان بند 7 گوهردشت از لاي نرده هاي بند، داوود لشگري را ديده بودند که با فورقون طنابهاي زيادي را به ساختمان هاي سوله محوطه زندان حمل ميکند و روزي ديگر زندانيان بند 8 انبوهي دمپايي را در محوطه ديده بودند که روي هم تلنبار شده و روز ديگري کاميوني را مي بينند که روي آن چادر کشيده شده و چند پاسدار براي محکم کردن طنابهاي چادر روي کاميون راه مي روند و انگار که محموله گوشتي زير چادر باشد، زير پاي آنان لرزان بود. روزي، زندانيان بند شش از لاي نرده هاي هواخوري خود عده اي زنداني را ديده بودند که به صف ايستاده اند تا از دستشوئي هواخوري استفاده کنند. پنج پاسدار و داوود لشگري مسئول سرکوب زندان گوهردشت، به طور غيرطبيعي آنها را محاصره کرده بودند. از لاي نرده ها مي شد صورت زندانيان را از زير چم بندشان تشخيص داد. آنها با رنگ پريده و با سيمائي گرفته به نوبت ايستاده بودند. در بين زندانيان بند 6 زمزمه هائي در گرفته بوداعدامي ها هستند«! و تنها زندانيان فرعي 20 بودند که به خاطر موقعيت بندشان، از لاي نرده هاي مستراح شان به وضوح ديده بودند که پاسداران اجساد زندانيان اعدام شده را به کاميون ها حمل ميکنند.» (32)
و سرانجام نوبت به زندانيان کمونيست رسيد که » قلع و قمع» شوند و اين در پنجم شهريور بود. اسم شماري را ميخواندند، از آنها ميخواستند چشم بندشان را بر چشم زنند، از بند خارج شوند و در راهروها به صف ايستند.
»
تک تک بچه ها را به درون يکي از اتاقهاي فرعي بند روبرو مان ميبردند، در آنجا داوود لشگري به همراه چند پاسدار نشسته و مشغول سئوال و جواب بودند. هر يک از بچه ها را که اظهار ميکردند مسلمان نيستند و نماز نميخوانند در سمت چپ راهرو مي نشاندند و هر يک از آنها را که اظهار ميکردند مسلمانند در سمت راست راهرو مي نشاندند و آنهائي را که در قسمت راست راهرو نشانده بودند در صورتيکه حاضر به نماز خواندن نبودند به فرعي ها و يا انفرادي ها ميبردند تا با زدن کابل آنها را وادار به نماز خواندن بکنند، براي هر وعده نماز 20 ضربه، صبح و ظهر و شب و کساني را که حاضر به نماز خواندن بودند به بند هشت مي بردند و بچه هائي را که در سمت چپ راهرو نشانده بودند، دسته دسته به قسمت طبقه اول (قسمت اداري زندان گوهر دشت که در آن دفتر رياست و دفتر مدير داخلي زندان وقرار داشت) ميبردند و در آنجا در يک اتاق در مقابل اشراقي همين سئوال و جواب را مجددا تکرار ميکردند …» (33)
و پرسشهاي ديگري چون » سازمانت را قبول داري؟ مصاحبه ميکني؟ همکاري اطلاعاتي ميکني؟ و…» در اين مرحله هم اگر پاسخ زنداني منفي بود، او را در سمت چپ در ورودي اتاق مي نشاندند و سپس هر چند نفر را با هم به مسلخ مي فرستادند. از هر گروه و سازمان و حزب دست چپي، از پيکار، رزمندگان، اتحاديه کمونيستها، رنجبران، کومله، اتحاد مبارزان کمونيست (سهند)، وحدت کمونيستي، فدائي (اقليت)، راه کارگر، فدائي (اکثريت) و حزب توده که وقتي:
«…
به حسينيه براي دار زدن برده مي شوند، گروهي مي گريند، گروهي دشنام مي دهند و همه مي لرزند، اما لرزش خود را مخفي ميکنند. برخي لبخند مي زنند. نوميدانه، و انتظار لحظه آخر را ميکشند. بعضي از نگهبانها در اجراي حکم اعدام با هم رقابت ميکنند تا ثواب بيشتري ببرند. گروه کمتري از آنها از مشاهده اين همه جسد احساس بي تابي و درد ميکنند، برخي از زندانيان مي جنگند، حمله ميکنند و به شدت کتک ميخورند. مراسم اعدام به سرعت اجراء مي شود. آخرين ضجه هاي مرگ خاموش ميشود.» (34)
مسلخ در گوهر دشت، سالن آمفي تئاتر و کارگاه توابين بود، و در اوين، حسينيه و سالن تمرين تيراندازي. هم از اين رو، در گوهردشت بيشتر زندانيان را به دار آويختند، در حاليکه در اوين تيرباران مبارزين شکل رايج کشتار بود. (35)
جسد مردان حلق آويز شده را پيش از بيرون فرستادن از زندان، براي شکنجه ي زنان چپ به کار گرفتند، با همان هدف خرد کردن و در هم شکستن شان.
»
جواب نه براي نماز خواندن حکم تعزير را داشت همه را پنج بار در راهرو آسايشگاه شلاق مي زدند. يک نفر خودکشي کرده بود و چند نفر هم اقدام به خودکشي کرده بودند، ولي موفق نشده بودند. هر کس نماز خواندن را ميپذيرفت، بعد از چند روز به بند برش مي گرداندند، جيره شلاق براي کسانيکه نمي پذيرفتند نماز بخوانند، بيست و پنج روز ادامه داشت. همه به شدت زخمي شده بودند. گفته بودند همه شان را اعدام ميکنند صداي شلاق خوردن بچه ها در وعده هاي نماز، ديوانه ام ميکرد. يکبار من و چند نفر ديگر را براي اعدام نمايشي بردند. يک بار ما را به بيشه اي در اوين بردند و گفتند چشم بندهاي مان را برداريم. تعداد زيادي را روبروي ما دار زده بودند و ما را مجبور ميکردند به آنها نگاه کنيم
بلاتکليفي و آشفتگي بند، چهار ماه ادامه داشت. تنها پس از برقراري مجدد ملاقاتها و تماس با خانواده ها بود که عمق فاجعه برايمان روشن شد. تنها از بند ما حدود 1200 نفر اعدام شدند.» (36)

شمارکشته شدگان
همه بندها، درهمه زندانها دچار چنين » خانه تکاني» و » تخليه اي» شدند. گزارش زندانياني که از اين مهلکه جان سالم بدر برده اند حکايت از آن دارد که تنها دو تن از بند محکومين ابد زندان اوين در » کشتار بزرگ» سر به نيست نشدند و از سيصد زنداني بند 3 گوهر دشت، جز بيست نفري بر جا نماندند.(37) در زندان شهرستانها (مشهد، کرمانشاه، ورامين، شيراز، اصفهان، ملاير و…) هم همين قاعده کم و بيش حکم فرما بود. مي گوئيم کم و بيش، چه، سياست سکوت مطلق حکومت در مورد اين جنايت، سرباز زدنش از دادن هرگونه خبر و جلوگيري از ورود هر هيئت بين المللي براي بازرسي از زندانها وبررسي آنچه بر سر زندانيان سياسي آورده بودند و برآورد دقيق کشته شدگان اگر نگوئيم ناممکن، دست کم سخت دشوار ساخته، هم از اين رو، برآورد ماندگان هر بند نسبت به شمار رفتگان، مناسب ترين و معتبرترين شيوه ي محاسبه ميشود. اما اين شيوه بري از بي دقتي و نارسائي نيست. ماندگان، در بهترين حالت، با حدس و گمان از حدود شماررفتگان آگاهي مي دهند. آنهم به تقريب، يا تخمين، و تخمين قربانيان » کشتار بزرگ» بسي گوناگون است. از پنج هزار نفر شروع ميشود و به دوازده هزار نفر مي رسد. چه بسا به دليل همين اختلاف و آمارهاي جسته و گريخته است که «عفو بين الملل» از » چندين هزار نفري که اعدام شده اند» سخن گفته و از دادن آمار دقيق خودداري کرده است. (38) با اينحال » کانون حمايت از زندانيان سياسي ايران - داخل کشور» که از دل مبارزه ي خانواده زندانيان سياسي در ماههاي هولناک تابستان و پائيز سر برآورد، درست يک سال پس از » کشتار بزرگ» و در مهرماه 1368، فهرست نام 1345 قرباني «فاجعه ملي» را فاش ساخت و اعلام داشت که هنوز نتوانسته به نام » بسياري از شهداي به خون خفته خلق» دست يابد. (39) اندک زماني پس از انتشار اين فهرست، يکي از روزنامه هاي اوپوزيسيون در اروپا هم به انتشار فهرست 1387 نفره اي از زندانيان جان باخته اقدام کرد. اما اين روزنامه هم هشدار داد که فهرست » هنوز بسيار ناکامل و ناکافي است و چه بسا به دلايل محدود بودن امکانات تحقيق، با نادرستي هائي نيز همراه باشد.» (40)
اعدام مخفيانه، انتقال مخفيانه جسدها به گورستان، دفن مخفيانه به خون خفته گان در گورهاي جمعي، آنهم در شرايط حکومت که استبداد مذهبي، هرگونه کوششي را براي دست يابي به شمار دقيق و درست جان باختگان، ناممکن ميکند. نبايد فراموش کرد که حکومت ماهها کشتار زندانيان را از خانواده آنها نيز پنهان کرد و محل گورهاي جمعي را نيز.

پايان انتظار
روزها و هفته ها و ماهها، خانواده هاي زندانيان سياسي، پشت در زندانها در انتظار ايستادند، براي کسب خبر از جگرگوشه هاشان.چه خواهش ها و تمناها که نکردند، چه خفت و خواري ها که نکشيدند و چه بيم ها و اميدها که از سر نگذراندند.در کابوس مرگ و زندگي زيستند و به اين دل خوش ساختند که مقامات زندان پول و ثروتي که براي عزيزانشان آورده بودند را بگيرند و رسيد تحويل شان بدهند.
آنچه تحويل گرفتند - يا بعنوان مثال آنچه اهالي سلطنت آباد تحويل گرفتند - يادداشتي بود به اندازه پاکت سيگار باز شده، شبيه اسکناس ده توماني. با اين مضمون: » برادرخواهشمند است در ساعت روزدر کميته سلطنت آباد حضور به هم رسانيد. کميته سلطنت آباد.» (41)
اهالي تهران پارس، نازي آباد و ساير محله هاي تهران همين يادداشت را به امضاء و نشاني محله خود دريافت کردند. و اين در هفته اول ماه آذر بود و به اين ترتيب در» روز موعود در جلو کميته هاي » گل صحرا» (جاده ساوه)، کميته زنجان (خيابان زنجان)، کميته خاوران ( نزديک گلستان خاوران)، کميته نازي آباد، کميته تهران پارس واز ساعت 6 صبح غلغله بود. مراجعه از ساعت 9 صبح آغاز شد. بعضي با خود سند خانه نيز آورده بودند، شايد که براي آزادي عزيزان شان ضمانت باشد. ساعت 9 در کميته » گل صحرا» اولين نام را خواندند. مدتها انتظار، نگراني و در آخر يک تن. فقط يک تن با يک ساک، ساک دوم سهم يک پدر شد ساک سوم ساک چهارم … 4500 ساک با لباس تنها از يک کميته، تنها در يک روز …» (42)
واز اينجاست که حرکت خانواده هاي زندانيان سياسي آغاز ميشود. تحصن در برابر کاخ دادگستري، گردهمائي در برابر دادستاني، برگزاري مراسم براي دادن طومار اعتراض با 370 امضاء به کميته حقوق بشر ملل متحد، تماس با خارج از کشور وجامع مهاجرين و تبعيديان ايراني هم که نسبت به نيمه ديگر وجود خود حساس است، پاسخگوست: تماس با کميته هاي حقوق بشر، جامعه هاي دفاع از زندانيان سياسي، احزاب ترقي خواه و بسيج افکار عمومي و روشنگري در باره » فاجعه ملي» که در حال تکوين بود. سرانجام به واکنش اروپائي ها و آمريکائي ها منجر ميشود، در 21 مهرماه، پارلمان اروپا با تصويب قطعنامه اي در مورد نقض حقوق بشر در جمهوري اسلامي ايران، از دولت ايران ميخواهد که هيئتي به منظور بررسي وضعيت زندانها عازم ايران شود. 18 آذرماه، پارلمان آلمان قطعنامه اي تصويب ميکند که در آن نقض حقوق بشر توسط جمهوري اسلامي به شدت مورد انتقاد قرار گرفته.
پاسخ سرجنبانان حکومت و دست اندرکاران جنايت بزرگ به موج اعتراض ها چند پهلوست و فريبکارانه، چه، به شکلي مي پذيرند که جز اسراي نظامي مجاهدين، ديگراني هم اعدام شده اند. اما آن ديگران را » منافق» قلمداد ميکنند. دو نمونه اي که مي آوريم روشنگر است: آيت الله خامنه اي در جلسه پرسش و پاسخي در دانشگاه تهران، در پاسخ دانشجوئي که گويا از هواداران آيت الله منتظري است و مي پرسد: علت بي توجهي کامل جمهوري اسلامي به مسائل حقوق بشر و اجازه ندادن به کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل براي بررسي اين مسئله چيست و علت اعدامهاي مشکوک در ايرانمي گويد:
»
اين سئوال لحن همان سئوال راديوهاي بيگانه را داردو اما اعدامها، اعدامهاي دسته جمعي در ايران، درست همان تاثيري را که راديوهاي بيگانه مي گذارد، البته راديو منافق هم همين را مي گويد، ما در جمهوري اسلامي مجازات اعدام داريم اين آدمي که توي زندان، از داخل زندان، با حرکات منافقين که حمله مسلحانه کردند به داخل مرزهاي جمهوري اسلاميارتباط دارد، او را به نظر شما بايد برايش نقل و نبات ببرند؟» (43) علي اکبر هاشمي رفسنجاني هم اين چنين اظهار نظر ميکند:
اين تبليغات کذب و عجيب و غريبي که در اروپا و کشورهاي غربي منافقين راه انداخته اند که چند هزار نيروي اينها در ايران اعدام شده است، براي اين است که افرادي را که در جريان عمليات مرصاد از دست داده اند، دنيا را توجيه کنند
سرکوب بايد مخصوص عناصر اصلاح ناپذير باشد. در تمامي دنيا هميشه انسانهائي هستند که هيچ راهي جز سرکوب آنها نيست. آنها را ما بايد سرکوب کنيم. اين حالت وحشت بايد براي انسانهاي خائن و ناصالح باشد.» (44)
و حالت وحشت را به خانواده کشتار شدگان هم تعميم دادند و ضرب و شتم اين داغ ديدگان بي پناه را در دستور گذاشتند، که يک چندي کارگر نيفتاد. خانواده هاي دردمند، حرف داشتند و پرسش هاي بي پاسخ. حرفها و پرسش هايشان را به اين ترتيب در برابر رفسنجاني قرار دادند. در نامه اي سرگشاده:
»
بالاخره بعد از چند ماه انتظار، درهاي زندان گشوده شده، وليکن ما حتي نتوانستيم همسران، پدران، فرزندان و عزيزان خود را بر سر گورهاشان ملاقات کنيم. جمهوري قاتل شما نه تنها کمر به قتل همگاني زندانيان بسته، بلکه از اعلام محل دفن آنها خودداري کرد و در موارد متعددي با گرفتن تضمين و تعهد مالي از برگزاري مراسم يادبود و ختم براي قربانيان اين فاجعه توسط بستگانشان، يعني ابتدائي ترين حقوق هر انسان، ممانعت جدي بعمل آورد. اين هديه شما به مناسبت پايان يافتن جنگ خانمانسوز هشت ساله و در آستانه پيروزي انقلاب به مردم زجر ديده و خانواده هاي زندانيان سياسي بودو در پايان، از رفسنجاني مي پرسند:
«1-
به چه جرمي آنها را به قتل رسانديد؟ 2- آنان در چه دادگاهي، توسط کدام هيئت منصفه و بر طبق کدام قانون مدني جملگي محکوم به اعدام شدند؟ 3- چرا و به کدام دليل زندانياني که در » دادگاههاي شرع» جمهوري اسلامي مدتها بود که محکوم شده بودند و مدت محکوميت خود را مي گذراندند، به يک باره ظرف دو تا سه ماه پشت درهاي بسته تيرباران شده اند؟ 4- چرا از انتشار اخبار تعداد واقعي قربانيان اين قتل عام در مقابل مردم و افکار عمومي خودداري مي کنيد و به سئوالهاي صريح مردم و خانواده هاي زندانيان سياسي جوابهاي سربالا مي دهيد؟«(45)
هيچيک از سران جمهوري اسلامي تاکنون پروا نکرده که به اين پرسشها پاسخ دهد. پرونده کشتار بزرگ زندانيان سياسي ايران، پرونده اي گشوده است و هنوز حرف آخر گفته نشده است.

پانويس ها:
1-
روزنامه رسالت، 30 تير 1367
2-
خبر شماره 3، عمليات بزرگ فروغ جاويدان، سازمان مجاهدين خلق ايران
3-
خبر شماره 4، عمليات بزرگ فروغ جاويدان، سازمان مجاهدين خلق ايران
4-
گزارش نهائي ستاد فرماندهي ارتش آزاديبخش ملي ايران، 18 شهريور 1367، برگرفته از ماهنامه » شورا» شماره 43 و 44
5-
نگاه کنيد به جزوه » چرا جمهوري اسلامي خواستار آتش بس شد؟ و چشم انداز مذاکرات صلح چيست؟«،انتشارات آغازي نو، شهريور 1367
6-
عفو بين الملل، بيانيه کتبي به چهل و پنجمين نشست کميسيون حقوق بشر ملل متحد، ژانويه 1989، و نيز نگاه کنيد به » گزارش شوراي اقتصادي و اجتماعي ملل متحد در باره وضع حقوق بشر در جمهوري اسلامي ايران» 13 اکتبر 1988
7-
نامي که حکومت بر عمليات سرکوب مجاهدين گذاشت.
8-
روزنامه جمهوري اسلامي، 12 مرداد 1367، و نيز نگاه کنيد به » گزارش شوراي اقتصادي و اجتماعي…» (پيش گفته)
9-
روزنامه رسالت، 12 مرداد 1367
10-
روزنامه رسالت، 15 مرداد 1365
11-
روزنامه رسالت، 9 شهريور 1367
12-
نامه آيت الله خميني به آيت الله منتظري، برگرفته از کتاب » خاطرات سياسي محمدي ري شهري، موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، صفحه 255
13-
روزنامه جمهوري اسلامي، 15 مرداد 1367، » ديدگاههاي مردم در برخورد به جنايت اخير منافقين، قسمت دوم
14-
روزنامه کيهان، 8 تيرماه 1367، سخنراني آيت الله منتظري در جمع طلاب و روحانيون قم
15-
نگاه کنيد به جزوه » جاي آن است که خون موج زند در دل لعل» پيرامون کشتار زندانيان سياسي انتشارات آغازي نو، آذرماه 1367 و » آنها که غريق وحشت خود بوده اند«، تبريزي، مهاجر، » بولتن آغازي نو«، ويژه سلمان رشدي
16- «…
و اين شط هاي خوني که از مردم جاريست» سعيد همايون، اتحاد کار، شهريور 1370، شماره 23، سال دوم
17-
نگاه کنيد به جزوه » در سال 1367 بر ما چه گذشت؟» نيما پرورش، کميته برگزاري يادمان قتل عام زندانيان سياسي ايران در سال 1367، پاريس، شهريور 1373، صفحه 5
18-
از اصطلاحات زندان، به معناي محکوم به اعدام است.
19- »
احساس تلخ و وجدان بيدار» کار اکثريت، شماره 44، 8 مهرماه 1371
20-
هر سه نامه در » چشم انداز» شماره 6، تابستان 1368 منتشر شده است و نيز در » شورا«، شماره 47، فروردين و ارديبهشت 1368، در اينجا استناد به نامه 24 مرداد 1367 اوست به آقاي نيري و
21-
نامه به آيت الله خميني، 11 مرداد 1367
22-
نامه به آيت الله خميني، 9 مرداد 1367
23-
نامه به آقاي نيري و… 24 مرداد 1367
24-
نامه منتظري به خميني، 9 مرداد 1367
25- »
از آن روزهاي خونين«، اکثريت، شماره 274، 20 شهريور 1368، و نيز » اين شط هاي خوني…» (پيش گفته)
26-
نامه منتظري به نيري و… 9 مرداد 1367
27-
يکي ازاصطلاحات زندان، منظور بردن زندانيان به محوطه حياط و يا فضاي سرباز زندان است که در وضعيت عادي روزي نيم ساعت يا يک ساعت اجراء ميشد.
28-
نگاه کنيد به نيما پرورش، ص 18 و 19 و نيز » حقيقت ساده«، م- رها، جلد سوم، ص 125 و 126 و » کشتار در تابستان 67، پنج گزارش«، چشم انداز، شماره 14، زمستان 1373، ص 55 تا 74، و نيز» هرگز از مرگ نهراسيده ام«، آذر نسيم، » نقطه» 6، تابستان 75
29-
نامه دوم منتظري به خميني، 11 مرداد 1367
30- »
حماسه مقاومت در شکنجه گاههاي خميني«، ايرج مصداقي، هفته نامه » ايران زمين«، شماره 101، روز شنبه 14 تيرماه 1375
31-
همان
32-
راه کارگر، دوره دوم، شماره 29، مرداد و شهريور 1374، سرمقاله
33-
نيما پرورش، ص 17 و 18
34-
هرمز متقي، » زندگي پس از 67″، » نقطه» 6، تابستان 75
35-
نتيجه گيري هايمان بر مبناي وجوه مشترک چندين و چند گزارش است که مورد استفاده مان قرار گرفته
36- »
همه بلاتکليف بوديم«، ف. آزاد، چشم انداز، شماره 14، زمستان 73
37- »
و اين شط هاي خوني که از مردم جاريست«، سعيد همايون، اتحاد کار، شماره 23، شهريور 1370
38-
مجازات مرگ در ايران، عفو بين الملل، ژانويه 1989
39- »
بانگ رهايي«، ارگان » کانون حمايت از زندانيان سياسي ايران (داخل کشور)، شماره 1، آبان 1368
40- »
اکثريت» شماره 321، 16 مهرماه 1369
41- »
چشم انداز«، شماره 6، تابستان 68
42- »
بانگ رهايي«، شماره 1
43-
روزنامه رسالت، 16 آذر 1367
44-
روزنامه رسالت، 12 آذر 1367
45- »
پيام همبستگي«، خبرنامه کميته همبستگي با زندانيان سياسي ايران، شماره 2، شهريور 68

 

16
اکتبر
09

آشوبه

-عمو زنجیر باف؟!  -بله  -زنجیر منو بافتی؟ نه،نه..عمو صبر کن، هیچی نگو. دیگر نمی خواهد زنجیر ببافی. برادران و خواهرانم دستان ظریفشان سخت در رنجه است، از آغوش گرفتن سخت غل و زنجیری که تو بافتی. دیگر زنجیر نساز، وقتی که رفتی زنجیر را آنقدر بلند بافتند و آنقدر بر آن آجر گذاشتند که دیوارهای بلند از آن سبز شد. زنجیر تو را کاشتند و از آن درخت سرافراشتۀ پست ریشۀ زندان برگرفت.

عمو! اگر می توانی این زنجیر از هم بدر چرا که زنجیر خوش یمن تو به دست اهریمنان افتاده ست. برادران سخت در کشاکش اندوه اند. چنان زنجیر تو را بر دست و پای آنان افکنده اند که زمین سنگینی قامت وجودشان را بر نمی کشد. ردپاهاشان این زمین کهن ماتم زده را خنج می اندازد. خویش هاشان دیگر به سنگینی این غل و زنجیر، خو کرده اند. و این زنجیری که تو بافتی، طرف دیگرش در دست «زنجیر بازان» است. آنان که با نامروتی، می کشند زنجیر ها را تا برادران پاسی روح دردمند خود را رها کنند و به چهره های نا پاک آنان بنگرند.  

عمو! اگر میتوانی شاخه های سبز را به هم بباف و مرهم بیاور. مرهمی بر زخم های این سرزمین داغدیده و خون گریسته بگذار. می دانم که این زنجیر را تو بافتی ولی افسوس که نمی توانی آن را بدری. اکنون، تنها ماییم که می توانیم آن را بدریم. با خون وآشوبۀ اندوه خویش. نه، اصلن اگر می توانی، باز زنجیر بباف! پیشه تو زنجیر بافیست، همانطور که پیشۀ ما خون ریختن به پای درخت نو پای آزادی ست نه آن درخت تنیده بر ستم پر ز خار که از زنجیر تو شاخ و برگ گرفت. آرمان ما، جان دادن به آزادی با رهافشانی جان از این جسم سنگین از غل و زنجیرهای توست. زنجیر را بباف ولی آن را بر هراسمان بیفکن. پروایمان را در بند کن تا بندهای آنان جسم های نحیفمان را سنگین نکند. پروایمان که جان دهد، می توفیم بر این کاخ بیداد. بر می کنیم ریشه های فرومایۀ هستی شان را.

عمو! از همان نخست که زنجیر را بافتی و آن را پشت کوه انداختی، پشت آن کوه ها از آنجا که هر صبحدم خورشید بر می آمد، دیوارهای بلند افراشته شدند. چهرۀ ماه خورشید را دیگر ندیدیم. فقط تیرگی و سردی نصیبمان شد. خورشید را هم پشت بلندای آن دیوارهای پهن و ساکت در بند کردند. آنچه مانده است، خو کردگی چشمان تاریک زدۀ ما در این فسردگی است. از آن سوی دیوار، از میان ما و خورشید، غریوی می آید که گوش های خفته مان را نهیب می دهد. خورشید هم قامت بلندبالای خود را از پشت دیوارها، آهسته هویدا می کند. پرتوهای نور بغض فسردۀ روح هامان را می شکند. برادران دارند زنجیر می درند. خورشید بسیار شرمسار می شود، اینست که می درخشد گر چه دشوار. عمو! ما می دریم این زنجیر بیداد بافته را. آشوبه را بر این عمارت ستم می غرانیم و دسته گل های سرخ بر پیکرۀ این سرزمین می سازیم….

14
اکتبر
09

فیلمی مستند در مورد تکامل با دوبله فارسی

12
اکتبر
09

دادخواهی از بیداد زدگان

صرف نظر از همه اتفاقات کوچک و بزرگی که پس از کودتای انتخاباتی خرداد افتاد، یک مسئله توجه من را به خودش جلب کرد و آن سیل دادخواهی شخصیت های برجسته ادبی، فرهنگی و سیاسی از خامنه ای و احمدی نژاد بود. تقریبن هر چند روز یک بار نامه ای خطاب به خامنه ای، احمدی نژاد و یا دیگر سران حکومت و قوه قضاییه پخش می شد که البته این روند هنوز هم کما بیش ادامه دارد. این نامه ها معمولن دارای محتوای داد خواهانه یا بیم دهنده از سرانجام ظلم و ستم به مردم و توصیه به عبرت گرفتن از دیکتاتورهای به خاک سیاه نشسته می باشد. از دید من این دیکتاتورها بر خلاف تصور توده، قدرت تصمیم گیری گسترده ای ندارند و اساسن قدرت چندانی ندارند چه برسد که » دادخواهی از دیو یا پایمردان دیو » کنیم. تنها چیزی که آنها به آن می اندیشند برقراری سلطه و مسند سرمست کننده قدرت است که تخدیر آن گوش های حقیقت جوی هر انسانی را می بندد.

می خواستم این جا موضوع دیگری را مطرح کنم و سپس رابطه آن را با موضوع اصلی بررسی کنم. یک روندی از دیرباز در ایران جریان داشته است که بر اساس آن ایرانیان به عنوان یک ویژگی فرهنگی ملی، این تمایل را داشته اند که یا فرد پرست شوند از نوع زیاده خواه آن و یا به انتقاد شدید از افراد بپردازند گویی که همه آرمان های خود را در یک فرد پرورانده اند. خویش به عنوان یک ایرانی گهگاه انتظارات دور از دسترس از چهره های برجسته داشته ام غافل از این حقیقت که از یک فرد بایستی تنها به اندازه ظرفیت انسانی او انتظار داشت. هدفم از طرح این مسئله، اشاره به کارکرد منفی آن در جهت دیگر بردار بود. خامنه ای به عنوان کسی که در حال حاضر در جایگاه قدرت نشسته، همه انتقادها و ناسزاگویی ها و اعتراض ها را متوجه خود می سازد. ولی مشکل ژرف تر از آن است که در ظاهر خود را نمایان می کند. به این می اندیشم که اگر خامنه ای نبود، مسلمن فرد دیگری از جانشینان خداوند در آن حکومت جای او را می گرفت مثلن یکی از اعضای شورای نگهبان یا روحانیون بلند پایه ای که اصولن همیشه کوششان این بوده است که ما بجای جریان های فکری ریشه دار و دور نگاه دارنده از حقیقت، ساقه های کم بنیه و شخصیت هایی را که خودشان بر آنها نور انداخته اند ببینیم. حقیقت این است که ما با جریانی رو به رو هستیم که دیر هنگامی است خامنه ای ها و احمدی نژاد ها و هیتلر ها را در دامان خود می پروراند. و به باور من برخورد با این جریان فقط از این منظر که افراد منشا هستند، کژروی است چراکه همواره قدرت دیکتاتورهای بزرگ در دستان پیروان ایشان نهفته است. این زورگویان کوچک هر از چند گاهی ناشی از توهمی که خواسته یا نا خواسته در آن قرار می گیرند، سر بر می آورند، می تازند و سپس نیست و نابود می شوند.

ایران کشوری است که از دیر باز شاه های گوناگون را در سیر تاریخ خود داشته است. گویی در اثر گذشت زمان، این ویژگی از خصوصیات ارثی ما شده است وچنان در ژرفنای روح و جان ما نفوذ کرده است که باید هماره کسی را بر بالای سر خود و بر مسند قدرت بینیم. حتی این خصلت گوش به فرمان بودن و ساده پذیری چنان در خون و روح ما ریشه دوانده است که بی چون و چرا سر به فرمان خمینی می گذاریم و به دست خود رهبری کاریزما از او می سازیم. با فرمان بری مطلق، رهبر را به پادشاه تبدیل می کنیم و این گونه است که با دست خود امپریالیسم بی نظیری می آفرینیم. امپریالیسمی از نوع اسلامی که خود خمینی بارها مردم مسحور را از آن بر حذر داشت» اسلام آمریکایی».

متاسفانه هنوز هم به طور شدید، نیاز به رهبر در همه سطوح جامعه یافت می شود. از این روست که رژیم با هراس فراوان به دستگیری و زندان افکنی شخصیت های برجسته می پردازد.  مسعود اسد زاده در فیلمی به ماجرای یک زوج ایرانی پناهنده سیاسی در پاکستان می پردازد. در بخشی از دیالوگ این گونه می آید: «وای به حال ملتی که رهبر ندارد.» سپس زن در جواب شوهر می گوید: «وای به حال ملتی که به رهبر نیاز دارد.» این گفتگو مرا به یاد جمله معروف از ماکسیم گورکی انداخت که می گوید:»بزرگترین دشمن انسان، نادانی اوست.» البته همیشه دستانی نامرئی در کار هستند که انسان ها را بیش از پیش در جهالت خود فرو ببرند ولی با این وجود همیشه انسان هایی هستند که خود را از چنگ این  افیون رها می کنند. به راستی هنگامی که از لحاظ فکری و باوری به درجه ای از پختگی رسیده باشیم، چگونه ممکن خواهد بود که سر به هر فرمانی بگذاریم که گهگاه می تواند از حوزه عقل و منطق نیز برون باشد. مادامی که تک تک ما رهبر خود نشویم، این موج محتوم سر سپردگی به رهبر و رفع مسئولیت از خودادامه می یابد.

رهبر درون ما، آگاهی ژرف ما از آنچه است که پیرامونمان می گذرد. آموزگاران بزرگ کوشیدند این رهبر درونی را بیدار کنند ضمن اینکه خود هیچ تمایلی به رهبر شدن نشان ندادند. با شناختن حقیقت و بهره گیری از آموزه های آموزگاران آزاده حقیقت نما، هم جان خود را تازه نگه می داریم و هم این معلمان بی ادعا را فراموش نمی کنیم. این آموزگاران، دیگر عکسی نمی شوند در قاب زرینی بر گوشه دیواری بلکه معنای وجود پر شگفتشان است که جاودانه باقی می ماند.

10
اکتبر
09

چکامه ای زیبا از علی شریعتی

securedownload

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .


 

06
اکتبر
09

خاکستر و ققنوس نوزاده

در حالیکه سلطنت اسلامی هنوز هم با تمام قدرت به سرکوب مخالفان، دستگیری و شکنجه فعالان دانشجویی و شخصیت های سیاسی اجتماعی ادامه میدهد و ایرانیان شکیبا با خار در جگر و چشم های خون گریسته نظاره گر پایان این اختناق سی ساله هستند، آوای پر و بال زدنهای ققنوس خشمگین و وامانده را به وضوح می شنویم. 

ماجرا از کجا آغاز شد؟ هنگامی که سی سال پیش سلطنت اسلامی نمودار اعدام و تیر باران مخالفان را به بالاترین حد رساند، نسل جوان حاضر یا شیر خواره بودند یا کودکانی که بیش از چند سال از تولدشان نمی گذشت. همین نسلی که پا گرفت و تنومند شد و داستان قتل عام های سال شصت و شصت و هفت را فقط دهان به دهان از خویشاوندان و پدران و مادران خویش شنید. بعدها وقتی که جوان شدیم، امیدهای سرکوب شده خویش برای ایرانی آزاد را در جنبشی به نام «اصلاحات» پروردیم. همیشه هم این جمله را می شنیدیم که «تمام انقلاب های بزرگ سرانجام ناموفقی داشته اند و تاریخ گویای این حقیقت استاین گفته در بیشتر دانشگاه های ایران به گوش می رسید واستادان تاریخ واخلاق هم بر درستی آن پافشاری می کردند. پس ما به «اصلاحات» اعتقاد پیدا کردیم البته نه چشم و گوش بسته بلکه با توجه به این حقیقت که اصلاحات واقعن سازنده و کارساز خواهد شد و از سرانجام و ثمره ناموفق یک انقلاب خام پرهیز خواهد شد.

 

از سال هفتادوهشت و حتی پیش از آن در هنگام دوره ریاست جمهوری خاتمی جنبش اصلاحات به اوج خود رسید. آتش اعتراضات دانشجویی با قتل های زنجیره ایی و توقیف روزنامه سلام و حمله گروه های فشار به کوی دانشگاه شعله ور شد. وحشیگری هایی که سلطنت اسلامی با درنده خویی تمام، چنگال های نا پاک خویش را بیش از پیش به آنها آلوده کرد و کوشید دستان کهن آلوده خود را با خون پاک برادران و خواهران پاکبازمان، پاک کند. پس از مدت ها احمد باطبی یکی از دستگیر شدگان تظاهرات آن روزها و پس از تحمل چندین سال زندان و شکنجه در زندان های مرگبار سلطنت اسلامی به خارج از کشور می گریزد. او در وب سایت شخصی خود مینویسد «برادر، ریشه را نشانه برو. با قطع کردن ساقه ها به جایی نمی رسیاو در آنجا خود و دوستانش را قربانی جنبش اصلاحات می داند و امیدوار است که جوانان بار دیگر از خود قربانی نسازند. پس از تقلب در انتخابات دو دوره بعد و در حالیکه مردم و دانشجویان همچنان امیدهای خویش را در «اصلاحات» نباخته اند به خیابان ها می ریزند و به این تقلب آشکار در نتیجه انتخابات اعتراض می کنند. سلطنت اسلامی با قدرت تمام به سرکوب معترضان، آتش گشودن بر روی مردم در خیابان و دستگیری و شکنجه می پردازد. اعترافات اجباری در تلویزیون از سوی سران اصلاحات و آشکار شدن خبر تجاوز به زندانیان در سوله کهریزک ، مردم را درست و حسابی شوکه میکند و به ژرفای فاجعه پی می برند. اما چه بر سر اصلاحات آمد؟ نخست باید بگویم که من نه هوادار اصلاحات میباشم و نه به خاتمی یا موسوی رای داده ام ضمن اینکه بخش کوتاه ابتدای این مقاله هم به صورت نمادین روایت شد. اگر حقیقتن بخواهیم یک پدیده سیاسی،اجتماعی را تجزیه تحلیل کنیم بایستی از جوانب مختلف به برسی نکات مثبت ومنفی آن بپردازیم. با این توضیح، جریان اصلاحات را میتوان در یک دهه اخیر تنها راه دست یازیدن به کور سوی نوری برای ابراز مخالفت با سلطنت اسلامی دانست. با این وجود بسیاری بر این باور بوده و هستند که هواداری و پیروی از جریان اصلاحات فقط به منزله تلاش و کمک برای بقای رژیم است. عده بسیاری از مخالفان رژیم اسلامی نیز اذعان میدارند که سران اصلاحات در سال های نخستین انقلاب زودرس با سلطنت اسلامی همکاری داشته اند و حتی بخشی از دستگاه امنیتی و اطلاعاتی و سپاه بوده اند یا بطور کلی در رژیم مقام و منصبی داشته اند. این ادعا درست است و هیچکس هم بروی چنین حقیقتی پا نمیگذارد. همگی ما آنها را چه در درون وچه در برون کشور میشناسیم و از سابقه فعالیت هایشان هم آگاهی داریم.

هنگامی که با ذهنی باز و دیدی منطقی به روند تکامل می اندیشیم، ناگزیر از پذیرفتن این حقیقت هستیم که روند تکامل نه تنها در امور فردی بلکه در امور اجتماعی و سیاسی نیز به طور گسترده در جریان است. گر چه جریان اصلاحات هدف و راه خوبی برای ریشه کن کردن رژیم اسلامی نیست ولی بنده بر این باورم که دست کم آغاز خوبی بوده است. در جریان جنبش مردم در راستای اعتراض به نتایج انتخاباتی که هدفش برای مردم ایران پیشبرد اصلاحات بود، رژیم ماهیت خونخوار و دیکتاتور و ضد انسانی خود را بیش از پیش به خصوص برای نسل جوان نمایان کرد و حتی بیشترین قربانیان خود را از همین نسل گرفت. حکومت اساسن ثابت کرد که انتخابات تنها وسیله ایی نمایشی برای دور نگاه داشتن مردم از حقیقت و کسب چهره جمهوری خواه در عرصه بین الملی بود. بدین وسیله تکامل که همواره به صورت تدریجی پیش میرود، این بار با پرش از چندین پله و سپری کردن چندین فاز به طور رعد آسا توهم های پیشین مردم و انتظارات آنها از اصلاحات را در هم شکست و چهره عریان و بی آزرم نظام اسلامی را بر آنها هویدا نمود. از طرف دیگر، ایرانیان به این نتیجه رسیدند که راه رهایی آنها از سلطه استبداد دینی و ولایت فقیه، تنها در نیرو و اراده خودشان نهفته است. دیگر به آسمان چشم ندوختند که یا جنگنده های امریکایی و یا امام زمان در آسمان پدیدار شوند و با نیروی خارق العاده و با دست یازیدن به حمله نظامی یا قهر خداوندگاری آزادی آنان را به ارمغان آورند. امید به غیب، دیگر از میان مردم رخت بر بسته است. حتی باراک اوباما هم که از دیدن صحنه قتل ندا آقاسلطان ابراز تاسف کرده و چندین بار نگرانی عمیق خودش را از نقض حقوق بشر در ایران اعلام کرده بود، هنگامی که مسئله هسته ایی ایران مطرح می شود، مواضع خود را فراموش می کند وخون های پاک ریخته شده را در سایه تهدید هسته ایی ایران برای جهان نادیده می گیرد. اکنون کار به جایی میرسد که مسئله هسته ایی ایران مقدم بر خون نداها، سهراب ها و همه ستم دیگان کهریزک پیشی می گیرد و حتی در سخنرانیهای اخیر خویش، زحمت بردن نام خلیج پارس را به خود نمی دهد و تنها به بیان خلیج بسنده میکند. دیگر خیالمان آسوده است که از این سیاستمحورهای دو پهلو گو و محافظه کار(البته به گفته بزرگی این ها قبل از رسیدن به قدرت انقلابی هستند در حالیکه پس از رسیدن به قدرت همگی محافظه کار می شوند و ما دقیقن به سیاستمدار آزاده ای نیاز داریم که عکس این عمل کند)قطع امید کرده ایم. خوب می دانیم که آنها در موقع مناسب و هنگام حفظ منافع سر میز مذاکره با سران رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی می نشینند و خون بی گناهان را فراموش می کنند. کشور سوئد با اینکه کباده حقوق بشر را به سختی می کشد، به عنوان ریاست دوره ایی اتحادیه اروپا جزو اولین کشورهای بود که در مراسم تحلیف احمدی نژاد تبریک خود را تقدیم یکی از بزرگ ترین شرکای اقتصادی خود در خاور میانه کرد. ببر(سکوتگر)سوئدی هم اینگونه دین خود را به کشتار بیرحمانه مردم بی گناه، پدران و مادران داغدیده، شهیدها و زندانیان شکنجه شده ادا کرد. با همه این تفاسیر، به طور آنی به تکاملی در زمینه فردی اجتماعی و عقیدتی رسیدیم، باورهای خرافی و امیدهای پوچ را کنار گذاشتیم و به این نتیجه مقدس رسیدیم که تنها ارمغان درخشان آزادی در دستان مبارزه گر خویشتنمان نهفته است. 

بایستی همه چیز را از اول بسازیم. دموکراسی و آزادی به عنوان پایه های نخستین یک جامعه پیشرو در اینجا سالیان آزگار است که ویران شده اند، اصلن از همان ابتدا ویران مانده اند.برای ما، دیگر جای هیچ شک و شبهه ایی باقی نمانده که راه چاره فقط یکی است و آن انقلاب است. خود اصلاحات این را به ما نشان داد. اصلاحات ققنوس ما بود ک بسیار پر و بال زد، گر گرفت، سوزاند و خودش هم سوخت و اکنون در خاکسترش تخمی نشسته که پر از امید و زندگی است. می خروشد و دودمان بیداد را بر باد می دهد. این تخم، تخم انقلاب است.

 

 




دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.