صرف نظر از همه اتفاقات کوچک و بزرگی که پس از کودتای انتخاباتی خرداد افتاد، یک مسئله توجه من را به خودش جلب کرد و آن سیل دادخواهی شخصیت های برجسته ادبی، فرهنگی و سیاسی از خامنه ای و احمدی نژاد بود. تقریبن هر چند روز یک بار نامه ای خطاب به خامنه ای، احمدی نژاد و یا دیگر سران حکومت و قوه قضاییه پخش می شد که البته این روند هنوز هم کما بیش ادامه دارد. این نامه ها معمولن دارای محتوای داد خواهانه یا بیم دهنده از سرانجام ظلم و ستم به مردم و توصیه به عبرت گرفتن از دیکتاتورهای به خاک سیاه نشسته می باشد. از دید من این دیکتاتورها بر خلاف تصور توده، قدرت تصمیم گیری گسترده ای ندارند و اساسن قدرت چندانی ندارند چه برسد که » دادخواهی از دیو یا پایمردان دیو » کنیم. تنها چیزی که آنها به آن می اندیشند برقراری سلطه و مسند سرمست کننده قدرت است که تخدیر آن گوش های حقیقت جوی هر انسانی را می بندد.
می خواستم این جا موضوع دیگری را مطرح کنم و سپس رابطه آن را با موضوع اصلی بررسی کنم. یک روندی از دیرباز در ایران جریان داشته است که بر اساس آن ایرانیان به عنوان یک ویژگی فرهنگی ملی، این تمایل را داشته اند که یا فرد پرست شوند از نوع زیاده خواه آن و یا به انتقاد شدید از افراد بپردازند گویی که همه آرمان های خود را در یک فرد پرورانده اند. خویش به عنوان یک ایرانی گهگاه انتظارات دور از دسترس از چهره های برجسته داشته ام غافل از این حقیقت که از یک فرد بایستی تنها به اندازه ظرفیت انسانی او انتظار داشت. هدفم از طرح این مسئله، اشاره به کارکرد منفی آن در جهت دیگر بردار بود. خامنه ای به عنوان کسی که در حال حاضر در جایگاه قدرت نشسته، همه انتقادها و ناسزاگویی ها و اعتراض ها را متوجه خود می سازد. ولی مشکل ژرف تر از آن است که در ظاهر خود را نمایان می کند. به این می اندیشم که اگر خامنه ای نبود، مسلمن فرد دیگری از جانشینان خداوند در آن حکومت جای او را می گرفت مثلن یکی از اعضای شورای نگهبان یا روحانیون بلند پایه ای که اصولن همیشه کوششان این بوده است که ما بجای جریان های فکری ریشه دار و دور نگاه دارنده از حقیقت، ساقه های کم بنیه و شخصیت هایی را که خودشان بر آنها نور انداخته اند ببینیم. حقیقت این است که ما با جریانی رو به رو هستیم که دیر هنگامی است خامنه ای ها و احمدی نژاد ها و هیتلر ها را در دامان خود می پروراند. و به باور من برخورد با این جریان فقط از این منظر که افراد منشا هستند، کژروی است چراکه همواره قدرت دیکتاتورهای بزرگ در دستان پیروان ایشان نهفته است. این زورگویان کوچک هر از چند گاهی ناشی از توهمی که خواسته یا نا خواسته در آن قرار می گیرند، سر بر می آورند، می تازند و سپس نیست و نابود می شوند.
ایران کشوری است که از دیر باز شاه های گوناگون را در سیر تاریخ خود داشته است. گویی در اثر گذشت زمان، این ویژگی از خصوصیات ارثی ما شده است وچنان در ژرفنای روح و جان ما نفوذ کرده است که باید هماره کسی را بر بالای سر خود و بر مسند قدرت بینیم. حتی این خصلت گوش به فرمان بودن و ساده پذیری چنان در خون و روح ما ریشه دوانده است که بی چون و چرا سر به فرمان خمینی می گذاریم و به دست خود رهبری کاریزما از او می سازیم. با فرمان بری مطلق، رهبر را به پادشاه تبدیل می کنیم و این گونه است که با دست خود امپریالیسم بی نظیری می آفرینیم. امپریالیسمی از نوع اسلامی که خود خمینی بارها مردم مسحور را از آن بر حذر داشت» اسلام آمریکایی».
متاسفانه هنوز هم به طور شدید، نیاز به رهبر در همه سطوح جامعه یافت می شود. از این روست که رژیم با هراس فراوان به دستگیری و زندان افکنی شخصیت های برجسته می پردازد. مسعود اسد زاده در فیلمی به ماجرای یک زوج ایرانی پناهنده سیاسی در پاکستان می پردازد. در بخشی از دیالوگ این گونه می آید: «وای به حال ملتی که رهبر ندارد.» سپس زن در جواب شوهر می گوید: «وای به حال ملتی که به رهبر نیاز دارد.» این گفتگو مرا به یاد جمله معروف از ماکسیم گورکی انداخت که می گوید:»بزرگترین دشمن انسان، نادانی اوست.» البته همیشه دستانی نامرئی در کار هستند که انسان ها را بیش از پیش در جهالت خود فرو ببرند ولی با این وجود همیشه انسان هایی هستند که خود را از چنگ این افیون رها می کنند. به راستی هنگامی که از لحاظ فکری و باوری به درجه ای از پختگی رسیده باشیم، چگونه ممکن خواهد بود که سر به هر فرمانی بگذاریم که گهگاه می تواند از حوزه عقل و منطق نیز برون باشد. مادامی که تک تک ما رهبر خود نشویم، این موج محتوم سر سپردگی به رهبر و رفع مسئولیت از خودادامه می یابد.
رهبر درون ما، آگاهی ژرف ما از آنچه است که پیرامونمان می گذرد. آموزگاران بزرگ کوشیدند این رهبر درونی را بیدار کنند ضمن اینکه خود هیچ تمایلی به رهبر شدن نشان ندادند. با شناختن حقیقت و بهره گیری از آموزه های آموزگاران آزاده حقیقت نما، هم جان خود را تازه نگه می داریم و هم این معلمان بی ادعا را فراموش نمی کنیم. این آموزگاران، دیگر عکسی نمی شوند در قاب زرینی بر گوشه دیواری بلکه معنای وجود پر شگفتشان است که جاودانه باقی می ماند.
0 پاسخ برای “دادخواهی از بیداد زدگان”