10
نوامبر
09

پایه‌های لرزان، سایه‌های رقصان

پایه‌های این کاخ بیداد، از همان نخست بر مرگ و خون استوار شد. شاید مجال به استوار شدن نرسید چرا که از همان بدو برپایی، در دل و روح ما ویران شد. اما چگونه تا به حال ادامه یابی پست آن را می نگریم؟ مگر نه اینست که هیچ حکومتی با ظلم و ستم پایدار نمی ماند؟ چرا قلم‌های پر توان با وجودیکه می نویسند و نوک هاشان سرخ شده است، همچنان گره از فسردگی یخ سیاه اختناق نمی گشایند؟

برادر، چاره ایی جز شکیبایی نداشته ایم. نوشته و هنوز هم می نویسیم. ولی این درخت آزادی را، ریشه هاش را انگار تنها برای نوشیدن خون آفریده اند. همه می نویسند و می گویند که چه بر ما گذشته و می گذرد، وانگهی قلم‌های اندکی روانند که بایستی چه کنیم. خرسندیم که شما مبارزان، کمر به کندن این نظام بیداد و مرگ آلود بسته اید. آن که «یا حسین، میر حسین» می گوید و آن که فریاد مرگ بر آن ستمگر  تخت نشین بی‌تبار ضحاک زاده را سر می دهد. آرمان هاتان یکی است. امروز شانه به شانه هم می ایستید و   طنین نا میمون ۱۳ را برای آنها معنا می بخشید و به قلبشان می کوبید. شعار می دهید و مرگ را برای مرگ بازان می خواهید نه برای زندگی و آزادی خواهان.

قصرهای بی‌شکوهشان، در قلب ما هرگز شکوهی نیافت. اجیرانشان بسیار بوسه بر دست‌های پلیدشان زدند و قصر هاشان را در رقص مرگ خوداز ماتم زدودند. آری، جسم هاشان دیر بازهاست که در خاک سرد ستایش هاشان غلتیده است. سایه هاشان است که برای تخت نشینان می رقصد. تخت نشینان نیز از رقص این سایه‌های پوچ بسی خرسندند. تخت نشینان بیهوده سر مستند وگرنه دیر هنگامی است که این سایه‌ها برای تخت‌ها می رقصند نه برای نشینندگانشان. این بار، دشوار آن است که هر دو را بر کنیم. وانگهی شدنی است چرا که آذرخش خشم و کین از خون برادران پر بار گشته است. این تخت که فرو پاشیده شود، آبادی‌های سبز سر از دل این کویر تشنه سر بر آورند. و رقصندگان دیگر جایگاهی نبینند که به سوی آن، تن سایه‌های میرای خویش را در حسرت جان نابی، خمیده سازند..

 

28
اکتبر
09

کمدی الهی

پیش از اینکه بروم سر اصل مطلب، باید بگویم که من اساسن فلسفی-‌ادبی می نویسم و این خود بزرگترین دلیل بر این حقیقت است که این مقاله طنز است. البته نه از طنز‌های طناز آن چنانی. پس خواهش دارم اگر به عنوان یک مقاله طنز گریه تان را در نیاورد به تناقض طنز بر انگیز اندیشه نویسنده فکر کنید و آنوقت کمی به حال طنز تاسف پوز خندناک بخورید که کار به کجا کشیده که این بابا هم از روی اینکه مقاله‌های دیگرش خریدار نداشت، آمد طنز نویس شد. ولی اصولن چه ایرادی دارد؟ در این کشور پر از در و پیکر، همه چیز ممکن است. وقتی انتخاباتی به آن عدالت بی‌نظیر در خاور میاندوآب برگزار می شود که مو لا درزش نمی رود ولی مردم بیهوده به خیابان‌ها می ریزند و می گویند رأی ما کو، پس بعید نیست که من هم از سر جبر زمانه یک مقاله طنز بنویسم.

چند شب پیش داشتم در یکی از رسانه‌های بیگانه مستندی از کمدی الهی دانته می دیدم. این کتاب را قبلن خوانده بودم. با این وجود، در این مستند نقاشی هایی به نمایش در آمد که هنرمندان آنها کوشیده بودند که کمدی الهی دانته، یعنی سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت را بر بوم نقاشی بیاورند. نمی دانم چرا تا بحال به این مسئله پی نبرده بودم ولی منظور این دانته نگون بخت از کمدی الهی، زندان اوین و پیامد‌های آن بود. یعنی دست کم منظورش از دوزخ نه طبقه، زندان اوین بود. البته پیش از این، بخش هایی از این دوزخ برای آسایش حال دوزخیان محترم به کهریزک و زیر زمین وزارت کشور منتقل شده بودند. همه چیز دقیقن مطابق الگو نوشته شده است و اگر سهل انگاری هم بوده صرفن متوجه شخص آقای دانته است. در کهریزک، همانطوری که همگان مستحضرند، دوزخی بایستی برای اثبات بی‌گناهی خویش، از میان آتش می گذشت. در اینجا هم برای آسایش حال دوزخیان گرامی، آتش دستخوش تغییراتی شده بود و اورانیوم آن قسمتی در کشور و قسمتی دیگرش در خارج غنی شده بود.

در بخش بهشت، یک آقایی بود که دستش را به علامت و بالا برده بود اما فکر نکنم آقای موسوی بود چون شال سبز بر گردن نداشت و فقط لباس سفیدی بر تن داشت. ضمنن یک هاله نوری دور سرش بود که شکم برد شاید مقصود احمدی نژاد باشد. در این که مکاشفه دانته راجع به زندان اوین بوده است، هیچ تردیدی نیست ولی اینکه او اصلاح طلب بود یا اصول گرا، هیچ اطلاع دقیقی در دست نیست. بگذریم، در دوزخ نه بخش گوناگون برای گناهکاران از دسته‌های گوناگون وجود دارد از جمله شکم پرستان، زنا کاران، قاتلان، خیانتکاران و غیره. در بخش شکم پرستان، افراد را دور یک میز بزرگ با غذاهای رنگارنگ می نشانند و آنقدر به خوردشان می دهند که در طول سی روز، هیجده کیلو وزن کم می کنند. آخرش هم می فهمند که این بیچاره اصلن شکم پرست نبوده وگرنه باید از سیری مبرم می ترکید، نه اینکه رنجور شود. در بخش زناکاران، از آنجایی که نمی توانند کسی را پیدا کنند، می کوشند که زنای مجازی وارونه یعنی تجاوز ایجاد کنند. به این صورت که به دستور پروردگار این مخروط نه طبقه، از چند عدد باتوم و شیشه نوشابه استفاده می کنند. البته در این نقاشی هایی که در این برنامه نشان داده شد، میله‌ای را در ما تحت آنها فرو کرده بودند که از دهانش بیرون زده بود. آقای محترم! چرا مکاشفه ات را تحریف می کنی؟ کمدی الهی باید دقیقن شبیه اوین باشد. این شیاطین اینقدر قلب رئوفی دارند که وجدانشان اجازه نمی دهد این آلت، یک میله دیلاق نخراشیده باشد بلکه به ضخامت جزئی‌ای بسنده می کنند. شیاطین یا دوزخ بانانی که این کار را می کردند، پوست سبزه لجنی داشتند. این پیرمردی هم که همراه و راهنمای دانته است و نامش ویرجیل است بیشتر می گوید اینها همه خودشان مسئول هستند وگرنه این بلاها سرشان نمی آمد.

هدف از این شکنجه‌ها در زندان اوین، ترویج اسلام ناب محمدی و اشاعه فرهنگ برابری و برادری میان این دوزخیان است. این زندان هم به دستور حاکم اسلامی، به نیت گفتمان آزاد میان دوزخیان و تطهیر آنها از گناهان خانمان سوز است که بناشده است. گفته می شود که کتاب کمدی الهی در قرون وسطی به سفارش کلیسای کاتولیک نوشته شد، چون در آن زمان میان فرقه‌های مختلف مسیحیت اختلاف بود و پاپ وقت می خواست به وسیله این کتاب مذهب کاتولیک را درمیان مردم رایج کند. این هم یک دلیل محکم بر ادعای من است.

نا گفته نماند که این نه بخش دوزخ به نوبه خود تشکیل شده از دوزخ علیا و دوزخ سفلی هستند. منظور از دوزخ سفلی آن قسمت از اوین به نام بند ۲ الف می باشد که دوزخیان التماس دعای عاجل دارند به آنجا گسیل نشوند. در طبقه نهم یعنی آنجا که ظلمات و سرمای مطلق است، مخصوص‌ترین دسته دوزخیان که خیانتکاران هستند نگهداری می شوند که بخشی از  گناهشان همانا اقدام علیه امنیت ملی است. شاید مقصود دانته از این طبقه، بند ۲۰۹ بوده باشد.

این ویژگی این جا هست که برخی از افراد در اینجا از دوزخ به برزخ و سپس به بهشت منتقل می شوند. مراد از بهشت، همان دادگاه انسان سازی است که گناهکار به همه گناهان پلید خود اعتراف می کند در حضور همگان و رستگار می شود. البته برزخ و بهشت بخش‌های از اوین نیستند ولی همیشه امکان ترفیع  رتبه در این سه بخش مجزا وجود دارد. برای اینکه طرف بیش از حد رستگار نشود، از نو او را به دوزخ بر می گردانند تا به طور ژرفتر، به کردار خود بیندیشد و این که چندین نفر را از راه راست بدر کرده است. شاید هم برای این نگهش می دارند که این‌ها علاقه عجیبی به رستگار شدن پس از طی مراحل تطهیر دارند.

این شمه‌ای از تطابق دوزخ کمدی الهی و اوین بود. امیدوارم اگر نکته‌ای را جا انداخته ام،  ویرجیل به بزرگی خودش ببخشد. خدا شاهد است که نیت این دوزخ تمام و کمال خیر است و فقط برای طلب اصلاح این گناهکاران بر پا شده است، نه اینکه دارندگان این کانون اصلاح و تربیت خودشان اصلاح طلب باشند.

 

26
اکتبر
09

ریشه همه شر؟ مستندی از ریچارد داوکینز – با زیرنویس فارسی

بخش ۱ از ۵

بخش ۲ از ۵

بخش ۳ از ۵

بخش ۴ از ۵

بخش ۵ از ۵ 

16
اکتبر
09

آشوبه

-عمو زنجیر باف؟!  -بله  -زنجیر منو بافتی؟ نه،نه..عمو صبر کن، هیچی نگو. دیگر نمی خواهد زنجیر ببافی. برادران و خواهرانم دستان ظریفشان سخت در رنجه است، از آغوش گرفتن سخت غل و زنجیری که تو بافتی. دیگر زنجیر نساز، وقتی که رفتی زنجیر را آنقدر بلند بافتند و آنقدر بر آن آجر گذاشتند که دیوارهای بلند از آن سبز شد. زنجیر تو را کاشتند و از آن درخت سرافراشتۀ پست ریشۀ زندان برگرفت.

عمو! اگر می توانی این زنجیر از هم بدر چرا که زنجیر خوش یمن تو به دست اهریمنان افتاده ست. برادران سخت در کشاکش اندوه اند. چنان زنجیر تو را بر دست و پای آنان افکنده اند که زمین سنگینی قامت وجودشان را بر نمی کشد. ردپاهاشان این زمین کهن ماتم زده را خنج می اندازد. خویش هاشان دیگر به سنگینی این غل و زنجیر، خو کرده اند. و این زنجیری که تو بافتی، طرف دیگرش در دست «زنجیر بازان» است. آنان که با نامروتی، می کشند زنجیر ها را تا برادران پاسی روح دردمند خود را رها کنند و به چهره های نا پاک آنان بنگرند.  

عمو! اگر میتوانی شاخه های سبز را به هم بباف و مرهم بیاور. مرهمی بر زخم های این سرزمین داغدیده و خون گریسته بگذار. می دانم که این زنجیر را تو بافتی ولی افسوس که نمی توانی آن را بدری. اکنون، تنها ماییم که می توانیم آن را بدریم. با خون وآشوبۀ اندوه خویش. نه، اصلن اگر می توانی، باز زنجیر بباف! پیشه تو زنجیر بافیست، همانطور که پیشۀ ما خون ریختن به پای درخت نو پای آزادی ست نه آن درخت تنیده بر ستم پر ز خار که از زنجیر تو شاخ و برگ گرفت. آرمان ما، جان دادن به آزادی با رهافشانی جان از این جسم سنگین از غل و زنجیرهای توست. زنجیر را بباف ولی آن را بر هراسمان بیفکن. پروایمان را در بند کن تا بندهای آنان جسم های نحیفمان را سنگین نکند. پروایمان که جان دهد، می توفیم بر این کاخ بیداد. بر می کنیم ریشه های فرومایۀ هستی شان را.

عمو! از همان نخست که زنجیر را بافتی و آن را پشت کوه انداختی، پشت آن کوه ها از آنجا که هر صبحدم خورشید بر می آمد، دیوارهای بلند افراشته شدند. چهرۀ ماه خورشید را دیگر ندیدیم. فقط تیرگی و سردی نصیبمان شد. خورشید را هم پشت بلندای آن دیوارهای پهن و ساکت در بند کردند. آنچه مانده است، خو کردگی چشمان تاریک زدۀ ما در این فسردگی است. از آن سوی دیوار، از میان ما و خورشید، غریوی می آید که گوش های خفته مان را نهیب می دهد. خورشید هم قامت بلندبالای خود را از پشت دیوارها، آهسته هویدا می کند. پرتوهای نور بغض فسردۀ روح هامان را می شکند. برادران دارند زنجیر می درند. خورشید بسیار شرمسار می شود، اینست که می درخشد گر چه دشوار. عمو! ما می دریم این زنجیر بیداد بافته را. آشوبه را بر این عمارت ستم می غرانیم و دسته گل های سرخ بر پیکرۀ این سرزمین می سازیم….

12
اکتبر
09

دادخواهی از بیداد زدگان

صرف نظر از همه اتفاقات کوچک و بزرگی که پس از کودتای انتخاباتی خرداد افتاد، یک مسئله توجه من را به خودش جلب کرد و آن سیل دادخواهی شخصیت های برجسته ادبی، فرهنگی و سیاسی از خامنه ای و احمدی نژاد بود. تقریبن هر چند روز یک بار نامه ای خطاب به خامنه ای، احمدی نژاد و یا دیگر سران حکومت و قوه قضاییه پخش می شد که البته این روند هنوز هم کما بیش ادامه دارد. این نامه ها معمولن دارای محتوای داد خواهانه یا بیم دهنده از سرانجام ظلم و ستم به مردم و توصیه به عبرت گرفتن از دیکتاتورهای به خاک سیاه نشسته می باشد. از دید من این دیکتاتورها بر خلاف تصور توده، قدرت تصمیم گیری گسترده ای ندارند و اساسن قدرت چندانی ندارند چه برسد که » دادخواهی از دیو یا پایمردان دیو » کنیم. تنها چیزی که آنها به آن می اندیشند برقراری سلطه و مسند سرمست کننده قدرت است که تخدیر آن گوش های حقیقت جوی هر انسانی را می بندد.

می خواستم این جا موضوع دیگری را مطرح کنم و سپس رابطه آن را با موضوع اصلی بررسی کنم. یک روندی از دیرباز در ایران جریان داشته است که بر اساس آن ایرانیان به عنوان یک ویژگی فرهنگی ملی، این تمایل را داشته اند که یا فرد پرست شوند از نوع زیاده خواه آن و یا به انتقاد شدید از افراد بپردازند گویی که همه آرمان های خود را در یک فرد پرورانده اند. خویش به عنوان یک ایرانی گهگاه انتظارات دور از دسترس از چهره های برجسته داشته ام غافل از این حقیقت که از یک فرد بایستی تنها به اندازه ظرفیت انسانی او انتظار داشت. هدفم از طرح این مسئله، اشاره به کارکرد منفی آن در جهت دیگر بردار بود. خامنه ای به عنوان کسی که در حال حاضر در جایگاه قدرت نشسته، همه انتقادها و ناسزاگویی ها و اعتراض ها را متوجه خود می سازد. ولی مشکل ژرف تر از آن است که در ظاهر خود را نمایان می کند. به این می اندیشم که اگر خامنه ای نبود، مسلمن فرد دیگری از جانشینان خداوند در آن حکومت جای او را می گرفت مثلن یکی از اعضای شورای نگهبان یا روحانیون بلند پایه ای که اصولن همیشه کوششان این بوده است که ما بجای جریان های فکری ریشه دار و دور نگاه دارنده از حقیقت، ساقه های کم بنیه و شخصیت هایی را که خودشان بر آنها نور انداخته اند ببینیم. حقیقت این است که ما با جریانی رو به رو هستیم که دیر هنگامی است خامنه ای ها و احمدی نژاد ها و هیتلر ها را در دامان خود می پروراند. و به باور من برخورد با این جریان فقط از این منظر که افراد منشا هستند، کژروی است چراکه همواره قدرت دیکتاتورهای بزرگ در دستان پیروان ایشان نهفته است. این زورگویان کوچک هر از چند گاهی ناشی از توهمی که خواسته یا نا خواسته در آن قرار می گیرند، سر بر می آورند، می تازند و سپس نیست و نابود می شوند.

ایران کشوری است که از دیر باز شاه های گوناگون را در سیر تاریخ خود داشته است. گویی در اثر گذشت زمان، این ویژگی از خصوصیات ارثی ما شده است وچنان در ژرفنای روح و جان ما نفوذ کرده است که باید هماره کسی را بر بالای سر خود و بر مسند قدرت بینیم. حتی این خصلت گوش به فرمان بودن و ساده پذیری چنان در خون و روح ما ریشه دوانده است که بی چون و چرا سر به فرمان خمینی می گذاریم و به دست خود رهبری کاریزما از او می سازیم. با فرمان بری مطلق، رهبر را به پادشاه تبدیل می کنیم و این گونه است که با دست خود امپریالیسم بی نظیری می آفرینیم. امپریالیسمی از نوع اسلامی که خود خمینی بارها مردم مسحور را از آن بر حذر داشت» اسلام آمریکایی».

متاسفانه هنوز هم به طور شدید، نیاز به رهبر در همه سطوح جامعه یافت می شود. از این روست که رژیم با هراس فراوان به دستگیری و زندان افکنی شخصیت های برجسته می پردازد.  مسعود اسد زاده در فیلمی به ماجرای یک زوج ایرانی پناهنده سیاسی در پاکستان می پردازد. در بخشی از دیالوگ این گونه می آید: «وای به حال ملتی که رهبر ندارد.» سپس زن در جواب شوهر می گوید: «وای به حال ملتی که به رهبر نیاز دارد.» این گفتگو مرا به یاد جمله معروف از ماکسیم گورکی انداخت که می گوید:»بزرگترین دشمن انسان، نادانی اوست.» البته همیشه دستانی نامرئی در کار هستند که انسان ها را بیش از پیش در جهالت خود فرو ببرند ولی با این وجود همیشه انسان هایی هستند که خود را از چنگ این  افیون رها می کنند. به راستی هنگامی که از لحاظ فکری و باوری به درجه ای از پختگی رسیده باشیم، چگونه ممکن خواهد بود که سر به هر فرمانی بگذاریم که گهگاه می تواند از حوزه عقل و منطق نیز برون باشد. مادامی که تک تک ما رهبر خود نشویم، این موج محتوم سر سپردگی به رهبر و رفع مسئولیت از خودادامه می یابد.

رهبر درون ما، آگاهی ژرف ما از آنچه است که پیرامونمان می گذرد. آموزگاران بزرگ کوشیدند این رهبر درونی را بیدار کنند ضمن اینکه خود هیچ تمایلی به رهبر شدن نشان ندادند. با شناختن حقیقت و بهره گیری از آموزه های آموزگاران آزاده حقیقت نما، هم جان خود را تازه نگه می داریم و هم این معلمان بی ادعا را فراموش نمی کنیم. این آموزگاران، دیگر عکسی نمی شوند در قاب زرینی بر گوشه دیواری بلکه معنای وجود پر شگفتشان است که جاودانه باقی می ماند.

06
اکتبر
09

خاکستر و ققنوس نوزاده

در حالیکه سلطنت اسلامی هنوز هم با تمام قدرت به سرکوب مخالفان، دستگیری و شکنجه فعالان دانشجویی و شخصیت های سیاسی اجتماعی ادامه میدهد و ایرانیان شکیبا با خار در جگر و چشم های خون گریسته نظاره گر پایان این اختناق سی ساله هستند، آوای پر و بال زدنهای ققنوس خشمگین و وامانده را به وضوح می شنویم. 

ماجرا از کجا آغاز شد؟ هنگامی که سی سال پیش سلطنت اسلامی نمودار اعدام و تیر باران مخالفان را به بالاترین حد رساند، نسل جوان حاضر یا شیر خواره بودند یا کودکانی که بیش از چند سال از تولدشان نمی گذشت. همین نسلی که پا گرفت و تنومند شد و داستان قتل عام های سال شصت و شصت و هفت را فقط دهان به دهان از خویشاوندان و پدران و مادران خویش شنید. بعدها وقتی که جوان شدیم، امیدهای سرکوب شده خویش برای ایرانی آزاد را در جنبشی به نام «اصلاحات» پروردیم. همیشه هم این جمله را می شنیدیم که «تمام انقلاب های بزرگ سرانجام ناموفقی داشته اند و تاریخ گویای این حقیقت استاین گفته در بیشتر دانشگاه های ایران به گوش می رسید واستادان تاریخ واخلاق هم بر درستی آن پافشاری می کردند. پس ما به «اصلاحات» اعتقاد پیدا کردیم البته نه چشم و گوش بسته بلکه با توجه به این حقیقت که اصلاحات واقعن سازنده و کارساز خواهد شد و از سرانجام و ثمره ناموفق یک انقلاب خام پرهیز خواهد شد.

 

از سال هفتادوهشت و حتی پیش از آن در هنگام دوره ریاست جمهوری خاتمی جنبش اصلاحات به اوج خود رسید. آتش اعتراضات دانشجویی با قتل های زنجیره ایی و توقیف روزنامه سلام و حمله گروه های فشار به کوی دانشگاه شعله ور شد. وحشیگری هایی که سلطنت اسلامی با درنده خویی تمام، چنگال های نا پاک خویش را بیش از پیش به آنها آلوده کرد و کوشید دستان کهن آلوده خود را با خون پاک برادران و خواهران پاکبازمان، پاک کند. پس از مدت ها احمد باطبی یکی از دستگیر شدگان تظاهرات آن روزها و پس از تحمل چندین سال زندان و شکنجه در زندان های مرگبار سلطنت اسلامی به خارج از کشور می گریزد. او در وب سایت شخصی خود مینویسد «برادر، ریشه را نشانه برو. با قطع کردن ساقه ها به جایی نمی رسیاو در آنجا خود و دوستانش را قربانی جنبش اصلاحات می داند و امیدوار است که جوانان بار دیگر از خود قربانی نسازند. پس از تقلب در انتخابات دو دوره بعد و در حالیکه مردم و دانشجویان همچنان امیدهای خویش را در «اصلاحات» نباخته اند به خیابان ها می ریزند و به این تقلب آشکار در نتیجه انتخابات اعتراض می کنند. سلطنت اسلامی با قدرت تمام به سرکوب معترضان، آتش گشودن بر روی مردم در خیابان و دستگیری و شکنجه می پردازد. اعترافات اجباری در تلویزیون از سوی سران اصلاحات و آشکار شدن خبر تجاوز به زندانیان در سوله کهریزک ، مردم را درست و حسابی شوکه میکند و به ژرفای فاجعه پی می برند. اما چه بر سر اصلاحات آمد؟ نخست باید بگویم که من نه هوادار اصلاحات میباشم و نه به خاتمی یا موسوی رای داده ام ضمن اینکه بخش کوتاه ابتدای این مقاله هم به صورت نمادین روایت شد. اگر حقیقتن بخواهیم یک پدیده سیاسی،اجتماعی را تجزیه تحلیل کنیم بایستی از جوانب مختلف به برسی نکات مثبت ومنفی آن بپردازیم. با این توضیح، جریان اصلاحات را میتوان در یک دهه اخیر تنها راه دست یازیدن به کور سوی نوری برای ابراز مخالفت با سلطنت اسلامی دانست. با این وجود بسیاری بر این باور بوده و هستند که هواداری و پیروی از جریان اصلاحات فقط به منزله تلاش و کمک برای بقای رژیم است. عده بسیاری از مخالفان رژیم اسلامی نیز اذعان میدارند که سران اصلاحات در سال های نخستین انقلاب زودرس با سلطنت اسلامی همکاری داشته اند و حتی بخشی از دستگاه امنیتی و اطلاعاتی و سپاه بوده اند یا بطور کلی در رژیم مقام و منصبی داشته اند. این ادعا درست است و هیچکس هم بروی چنین حقیقتی پا نمیگذارد. همگی ما آنها را چه در درون وچه در برون کشور میشناسیم و از سابقه فعالیت هایشان هم آگاهی داریم.

هنگامی که با ذهنی باز و دیدی منطقی به روند تکامل می اندیشیم، ناگزیر از پذیرفتن این حقیقت هستیم که روند تکامل نه تنها در امور فردی بلکه در امور اجتماعی و سیاسی نیز به طور گسترده در جریان است. گر چه جریان اصلاحات هدف و راه خوبی برای ریشه کن کردن رژیم اسلامی نیست ولی بنده بر این باورم که دست کم آغاز خوبی بوده است. در جریان جنبش مردم در راستای اعتراض به نتایج انتخاباتی که هدفش برای مردم ایران پیشبرد اصلاحات بود، رژیم ماهیت خونخوار و دیکتاتور و ضد انسانی خود را بیش از پیش به خصوص برای نسل جوان نمایان کرد و حتی بیشترین قربانیان خود را از همین نسل گرفت. حکومت اساسن ثابت کرد که انتخابات تنها وسیله ایی نمایشی برای دور نگاه داشتن مردم از حقیقت و کسب چهره جمهوری خواه در عرصه بین الملی بود. بدین وسیله تکامل که همواره به صورت تدریجی پیش میرود، این بار با پرش از چندین پله و سپری کردن چندین فاز به طور رعد آسا توهم های پیشین مردم و انتظارات آنها از اصلاحات را در هم شکست و چهره عریان و بی آزرم نظام اسلامی را بر آنها هویدا نمود. از طرف دیگر، ایرانیان به این نتیجه رسیدند که راه رهایی آنها از سلطه استبداد دینی و ولایت فقیه، تنها در نیرو و اراده خودشان نهفته است. دیگر به آسمان چشم ندوختند که یا جنگنده های امریکایی و یا امام زمان در آسمان پدیدار شوند و با نیروی خارق العاده و با دست یازیدن به حمله نظامی یا قهر خداوندگاری آزادی آنان را به ارمغان آورند. امید به غیب، دیگر از میان مردم رخت بر بسته است. حتی باراک اوباما هم که از دیدن صحنه قتل ندا آقاسلطان ابراز تاسف کرده و چندین بار نگرانی عمیق خودش را از نقض حقوق بشر در ایران اعلام کرده بود، هنگامی که مسئله هسته ایی ایران مطرح می شود، مواضع خود را فراموش می کند وخون های پاک ریخته شده را در سایه تهدید هسته ایی ایران برای جهان نادیده می گیرد. اکنون کار به جایی میرسد که مسئله هسته ایی ایران مقدم بر خون نداها، سهراب ها و همه ستم دیگان کهریزک پیشی می گیرد و حتی در سخنرانیهای اخیر خویش، زحمت بردن نام خلیج پارس را به خود نمی دهد و تنها به بیان خلیج بسنده میکند. دیگر خیالمان آسوده است که از این سیاستمحورهای دو پهلو گو و محافظه کار(البته به گفته بزرگی این ها قبل از رسیدن به قدرت انقلابی هستند در حالیکه پس از رسیدن به قدرت همگی محافظه کار می شوند و ما دقیقن به سیاستمدار آزاده ای نیاز داریم که عکس این عمل کند)قطع امید کرده ایم. خوب می دانیم که آنها در موقع مناسب و هنگام حفظ منافع سر میز مذاکره با سران رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی می نشینند و خون بی گناهان را فراموش می کنند. کشور سوئد با اینکه کباده حقوق بشر را به سختی می کشد، به عنوان ریاست دوره ایی اتحادیه اروپا جزو اولین کشورهای بود که در مراسم تحلیف احمدی نژاد تبریک خود را تقدیم یکی از بزرگ ترین شرکای اقتصادی خود در خاور میانه کرد. ببر(سکوتگر)سوئدی هم اینگونه دین خود را به کشتار بیرحمانه مردم بی گناه، پدران و مادران داغدیده، شهیدها و زندانیان شکنجه شده ادا کرد. با همه این تفاسیر، به طور آنی به تکاملی در زمینه فردی اجتماعی و عقیدتی رسیدیم، باورهای خرافی و امیدهای پوچ را کنار گذاشتیم و به این نتیجه مقدس رسیدیم که تنها ارمغان درخشان آزادی در دستان مبارزه گر خویشتنمان نهفته است. 

بایستی همه چیز را از اول بسازیم. دموکراسی و آزادی به عنوان پایه های نخستین یک جامعه پیشرو در اینجا سالیان آزگار است که ویران شده اند، اصلن از همان ابتدا ویران مانده اند.برای ما، دیگر جای هیچ شک و شبهه ایی باقی نمانده که راه چاره فقط یکی است و آن انقلاب است. خود اصلاحات این را به ما نشان داد. اصلاحات ققنوس ما بود ک بسیار پر و بال زد، گر گرفت، سوزاند و خودش هم سوخت و اکنون در خاکسترش تخمی نشسته که پر از امید و زندگی است. می خروشد و دودمان بیداد را بر باد می دهد. این تخم، تخم انقلاب است.

 

 

18
سپتامبر
09

ترجمه سخنرانی چارلی چاپلین در پایان فیلم دیکتاتور بزرگ




دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.